چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۷
آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم....
دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷
شالی به درازای جاده ی ابريشم/مهستی شاهرخی
شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷
جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷
چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷
چرا آشتي مي كنيم؟!
سهشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۷
دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷
روايت گر كدام خانه يا پنجره باشم؟
كدام درخت شكسته يا برف سنگين را بلدم ؟
كدام آدمها را بايد از شعرم حذف كنم ؟
چگونه آدمهايي در شعرم خلق كنم؟
جاي كدام يكي از عناصر زندگي ام را با ديگري عوض كنم ؟
كدام تصوير زندگي را باز سازي كنم؟
به چه موضوعي جان بدهم ؟
اصلا از رها شده گي بنويسم يا از در بند بوده گي؟
تصاوير و مفاهيم منفعل بهترند يا طغيانگر؟
يك شعر جا براي عنوان كردن چند موضوع دارد؟
جا براي بيان كردن چند تصوير دارد؟
كدام مبهمي را خلاصه كنم ؟
كدام واضحي را شرح وبسط دهم؟
فاتح كدام قله فخر تاريخ را از نزديك ديده ام؟
شاهد كدام شهر شوكت قرن بوده ام؟
زير كدام باران همخوابگي كرده ام؟
من شاعر نمي شوم
بيستم فروردين ماه 1378 شمسي.
شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷
واين در حالي است كه همه چيزهاي خوب تدريجي اند ..توسعه تدريجي است ..اصلاحات تدريجي است ..تكامل تدريجي است ..نزول قران تدريجي است.. تربيت تدريجي است.. موفقيت تدريجي است..بهبودي تدريجي است..يادگيري تدريجي است ..حتي بيداري كنداليني در يوگا تدريجي است!
جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷
اندر حكايت سونامي تورم و پروردگار سميع الدعا و ناله مومن دل شكسته سينه خسته!
من محمود باقري رييس ستاد حوادث و سوانح غير مترقبه كشور نيستم و براي ترويج فرهنگ دعا در كاهش گراني و تورم هم نمي نويسم .نمي گويم دست به آسمان برداريدو همه با هم و يك صدا رفاه و آسايش را از ذوالجلال ذوالمنن کل کائنات و مقلب القلوب و الابصار و رب العالمين ومالك عالم بالا و پايين! بخواهيد .
بنده مومن و موحدي و معتقدي هم نيستم كه كسي را به تضرع ودعا تشويق كنم كه اگر قرار به تضرع و زاري به در گاه حق باشد دود خلوص ايراني بر سما رسيده است ! و پا در مياني ملائك و ناله زار شان هم پيش مجيب هر دعاي مستجاب كارگر نيفتاده است .نمي گويم كه ايها الناس! دست به دعا برداريد كه حتما"استجابت مي شود ! و زمان و مكان و شرايطش هم كه فراهم گرديد اجابت خواهد شد ان شاء الله!
فقط مي گويم فنا شده ايم !
مثنوي مي خوانيد؟!
مولوي بزرگ در حكايتي ميگويد: قومي را ميشناسم كه دعا نميكنند زيرا به آن كه خدا پيشآورده راضياند.
در قضا ذوقي همي بينند خاص
كفرشان آيد طلب كردن خلاص!
هرچه آيد پيش ايشان خوش بود
قاب حيوان گردد از اتش بود
اين ايراني امروز است كه مولوي توصيف كرده است!
شما بايد «كامل» باشيد، و گرنه بهتر است كه نباشيد. اما به نظر من براي زندگي در اين دنيا «كامل» بودن نه شرط لازم است و نه كافي، وسوسه «كامل» بودن يك دام بزرگ است. براي زندگي در اين دنيا فقط بايد زندگي كرد. همين!
چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۷
درس از مقدسات است به اونزديك نشو!
این ذهن دیوانه و این تعطیلی های بیهوده بهانه ای شد تا وقت تنبلی هایم را هی تمدید کنم - درست مثل تمدید ساعت انتخابات که خبری هم نیست اما برای دلخوشی من و ما و رو کم کنی اجنبی هی ساعت تمدید می شود، حالا من می خواهم روی کدام بخت برگشته ای را کم کنم، خودم هم نمی دانم !
ساعتها و روزها و ماهها باز در چشم بر هم زدنی می اید ومی روند وباز هم انگار نه انگار که درسی و مشقی و امتحانی و آینده ای .
از آنجا كه من ِ پرورده در مكتب بي لياقتي و بي رگي و بيهودگي ! تصميم گرفته فضيلتهاي اكتسابي نداشته اش را سكه روي پول كند بنابر اين در حال حاضر خوشيم با نواهای مشتی و لوطی ِ«جهنم» و «درك» گويان در زمینه زندگی!
شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷
I'm waiting here
خب حتي اين هم مهم نيست ! بگذريم ..من به يك پيام «سِند تو آل» قناعت دارم!!
سفره شش و هشت امروز: شكلات آچاچي و چاي نه لب سوز و نه لب دوز و نه لبريز و نه قند پهلو و نه چندان خوش رنگ و طعم اداره + ديلينگ ديلينگ ِ «سِند مي اِ مسج آف لاو رينگ تون! »
پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷
دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۷
there will be blood!
شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۷
بگو آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
هابي شب:نمایش نامه ی کوتاه « خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد » به قلم « ماتِئی ویسنی یک »
داستان زن و مردی که طبق توافق طرفین، نُه شب بناست با هم باشند:
در سایه روشن، شاید پس از معاشقه، پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهای شان را به هم تکیه داده اند. زن انگور می خورد، مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست ...
زن: بگو آ.
مرد: آ.
زن: مهربون تر، آ.
مرد: آ.
زن: آهسته تر، آ.
مرد: آ.
زن: من یه آی لطیف تر می خوام.
مرد: آ.
زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی برام می میری.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی بمون.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی لباسات را در آر.
مرد: آ.
مرد: ...
زن: یه بار دیگه.
مرد: ...
زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی سلام.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی خداحافظ.
مرد: آ.
زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.
مرد: آ.
زن: نه، این جوری نه.
مرد: آ.
زن: ببین اگه به حرفم گوش ندی، دیگه بازی نمی کنم.
مرد: آ...
زن: پس بگو آ ، یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.
مرد: آ. »*
* شب دوم ما بین زن و مرد
پنجشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۷
عيدانه
سهشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶
رسم عاشق نيست با يك دل دو دلبر داشتن
دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۶
صداي پس زمينه متن:دیالوگ های فراموش ناشدنی « سوته دلان » ِ مرحوم حاتمی .... تو از هركجا دوست داري بشنو من اينجا به گوشم مي رسد:
و نهایت پیروزی سلسله کامرانیه مثل یک استفراغ صفراوی جهنده توی صورتمان !
خوش به حال روز گار که نه !خوش به حال ما! با شناسنامه های پاک!
و شعر متن که نه ! خطی برای دلم هم نه!اصلا بشنو سوز سخنم از گلوي فرهاد:
در روزهای آخر اسفند،در نیمروز روشن،
شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۶
هان؟!
پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶
تو را به وسوسه اي آغاز كردم!
چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶
دلي كه ديگر دل نمي شود!
انگار تاريخ مصرف ندارد اين قصه ! اوف كه چقدر غم دارد! چقدر پشت همه خنده ها و قهقهه ها تلخي هست..و چه همه اندوه روايت مي شود از مردمان خوب و ساده و بي ريا كه اشك گاهي امان نمي دهد آدم را!
قطعه مونولوگ ابتداي پرده دوم را شنيده اي اصلا"؟!همان جا كه خر خراط عريضه اي را ديكته مي كند... ان "حاليته "گفتن ها ادم را در هر حس و حالي كه باشد گرفتار مي كند..سر مست مي كند گويي اوج داستان همانجاست...الحق والانصاف فقط از صداي استادانه محمود استاد محمد بر مي آمد حرف زدن به جاي خر شهر قصه...
جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶
او ناله های گمشده ترکيب می کند، از رشته های پاره ی صدها صدای دور
سهشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۶
only to endear us more to the place where were born
نوشتن من در اينجا مثل يك سفر كوتاه است ..فكر كنيداز ايتاكا براي مدتي بيرون زده ام .... سفر كردن لازم است .نيست؟!
حداقل سودي كه سفر دارد اين است كه باعث مي شود آدم زادگاهش را بيشتر دوست داشته باشد!
دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶
رقصاندن يك مار كبرا!
حالا نيست كه مار درون آقاي ميم بيدار شده و خيلي فعالانه داره به اجراي من جواب مي ده! آقاي سين همش تاكيد مي كنه كه يوخده آروم تر ني بزن!
از ديروز دارم به خودم مي گم كه هه! تو حواست به ستون فقرات ماره است واز چشمهاش غافل شدي، در حالي كه چشمهاي مار اهميت بيشتري داره و چشمهاست كه حركات و لحظات رو تعيين مي كنه! پس بايد مواظب باشم!ممكنه ماره خودش رو به ظاهر گوش به زنگ و جذب شده نشون مي ده اما در واقع متوجه سمت ديگه يا چيزهاي ديگه و يا حتي نوازنده هاي ديگه! است...
من خرم آيا؟!!!!!!
یکشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۶
شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۶
دلتنگي...
جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶
چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶
مثلا به هواخوري! مي رويم..يا چيز دندان گيري كه چنگي به دل بزند نمي يابيم يا لقمه را دور سرمان مي چرخانيم يا لقمه بزرگتر از دهانمان مي گيريم يا كسي را يك لقمه! چپش مي كنيم يا پاي لرز خربزه اي كه خورده ايم مي نشينيم يا آشي مي پزيم كه يك وجب روغن روي آن باشد يا نخود هر آشي مي شويم يا با يك غوره سرديمان مي شود با يك كشمش گرمي! يا دنبال آنيم كه نه سيخ بسوزد نه كباب! يا مثل آب خوردن دروغ مي گوييم يا در حال سماق مكيدنيم يا كسي را دنبال نخود سياه مي فرستيم يا صبر پيشه مي كنيم كه بلكه از غوره حلوا بسازيم يا از هول حليم توي ديگ مي افتيم يا كفگيرما ن به ته ديگ مي خورد يا دنبال ان هستيم كه ببينيم مزه دهان اين و آن چيست و يا گاهي با يك من عسل و روغن نمي شود ما را خورد!! يا از آدمهاي بادمجان دور قاب چين بدمان مي آيد يا براي بعضي ها تره هم خرد نمي كنيم يا دنبال آنيم كه شكمي از عزا در بياوريم يا شكممان را صابون مي زنيم يا از سر شكم حرف مي زنيم يا يك جاهايي با وجود دو آشپز آشمان يا شور مي شود يا بي نمك يا در حال خوردن آش كشك خاله هستيم يا دلمان براي كسي كباب مي شود يا در پي رفاقت با كسي هستيم كه دستش به دهانش برسد يا سرد و گرم چشيده باشد و .....
بخش زيادي از ارتباطات اجتماعي و موقعيتها و حالتهاي روحي و رفتارهايمان با اين عبارت و اصطلاحات بيان مي شود و حتي قابل لمس تر مي گردد . بي انصافي است اگر كاربرد وسيع و گسترده خوردن را در زندگيمان ناديده بگيريم اگر همين فعل خوردن نبود ما نمي توانستيم :
قسم و سوگند بخوريم، حق كسي را بخوريم، گول يا فریب بخوريم، سرما بخوريم، ، غوطه بخوريم ، تاب بخوريم ، غم بخوريم ، خود خوري كنيم، رشوه بخوريم، شلاق بخوريم، کتک بخوريم، فحش بخوريم ، توسری بخوريم، صدمه بخوريم ، افسوس بخوريم، ، جوش بخوريم، حرص بخوريم، مغزخر بخوريم، سر کسی را بخوريم، حسرت بخوريم، غبطه بخوريم ، مال مردم را بخوريم، شكست بخوريم، زمين بخوريم،چاقو بخوريم، تير بخوريم و از همه بدتر ! حتي نمي توانستيم جيگر !دختر سر كوچه مان را بخوريم!
سهشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶
يكي از همكارانم چند روز پيش مي گفت :(اگه خونده بودي و وقتت رو اينطوري تلف نمي كردي بي برو برگرد قبول مي شدي) ومن در جوابش گفتم:( ولش كن سال بعد!...وقت زياده!)
حالا چندروز است بابت همين يك جمله با خودم كه اينقدر راحت سالهاي عمرم را ناديده مي گيرم قهر كرده ام! با خودم كه انگيزه واراده كافي براي درس خواندن را از دست داده ام! با خودم كه مثل هيچ كدام از آنهايي كه ان روز ديدم نبودم! با خودم كه اينقدر راحت همه چيز را فراموش كرده ام! با خودم كه اينقدر از هدف و آرمانهايم دور شده ام! با خودم كه پوسيده ام!با خودم كه با" خودم "خيلي فرق كرده ام!
یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶
كسي از ان دورها مي خواند!
هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر،
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خودمی گشاید پر
پ.ن اورژانسي:
كسي نيست مارا از بلنداي غرور و افتخار ملي و ميهن پرستي پايين بكشد بدجوري احساسات ملي و ميهني مان غلغل مي كند مي ترسيم كار دست خودمان بدهيم ! هخاي درونمان بيدار شده است!! خيلي رك وراست به ما بگوييد كه ما احتمالا"منجي آيندگان و مسوول ازاد سازي ايران نيستيم كه؟ هان؟
پ.ن ضروري:
مرسي خيلي واسه اين هديه هه!
پ.ن حماسی :
دریغ است ایران که ویراااااان شود کنام پلنگان وشیراااااان شود!
جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶
absolutism..!
همانا يكي از بهترين كارها دفن كردن نسبي گرايي در يك مكان خلوت و دنج !و فرو كردن دستها در جيب! وآسوده و بي تفاوت قدم زدن است!
چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶
قمار باز اگر نگويد به تخمم مي تركد!
به نظر من اين فحش فقط و فقط نشونه توانمندي بالاي فرد در ناديده گرفتن و هيچ انگاري مشكلات و كمبودها و كاستي ها و گه بودگي ها و به گند كشيده شدگي ها و ويز ويزهاي ممتد و آزارنده پشه هاي اين كره خاكيه!فكر كنم وقتي اين عبارت گفته بشه آرامش و رخوت و رضايت همه وجود آدم رو بگيره! خيلي مهمه كه يك نفر بتونه همه چيز رو!(وقتي مي گم همه چيز يعني همه چيز ! فكرش رو بكن! كمبودها ،بودها و نبودها،داشته ها و نداشته ها! اشتباهات خودش و ديگرون،برو جلو تا برسي به آرزوها و آرمانها! همه و همه رو!) به تخمي ترين جاش حواله بده!.........
دريغ و درد كه من هيچ وقت نمي تونم همچنين حسي رو تجربه كنم!
پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶
جهت ثبت اغاز سي سالگي در تاريخ!
من من شدم !
دندانه اي دارد به سالهاي عمرم اضافه مي شود كه قرار است ۹ سال با من بماند!حيف كه نه مي شود زمان را متوقف كرد ونه آن را شتاب داد!پس فاصله "آنچه هستم" و " آنچه بايد باشم" را بي خيال! و نتيجه اخلاقي آنكه آدم نبايد بدون داشتن چند دوست خوب،رفتن به چند سفر خوب و خواندن چند كتاب خوب ولذت بردن از همه چيز و همه چيز وهمه چيز !بميرد!
یکشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۶
جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶
bulimia
چربی به خودی خود یک ماده یا جوهر ماده یا ساخته شده از این جوهر است. مشكل بزرگ زمانی ست که این ماده در اطراف کپل انسان انباشته می شود!!! در میان فلا سفه پیش از سقراط، زنو اعتقاد داشت که وزن یک توهم است و انسان هر چقدر هم که بخورد باز هم نیمی از وزن انسانی را دارد که هرگز ورزش شکم نکرده است. پرسش درباره بدن ایده آل،اهالی آتن را دستخوش وسواس کرده بود، و در یک نمایش نامه گم شده به قلم آیسخولوس ، کلیتمنسترا عهد خود را در این مورد که هرگز بین دو وعدهء غذایی ته بندی نکند، می شکند و موقعی که متوجه می شود لباس شنایش دیگر اندازه اش نیست برای مدتی طولانی اشک می ریزد.
این خلاقیت ارسطو بود که توانست روی مشکل افزایش وزن تعریف علمی بگذارد، و در یکی از پیشنویسهایش دربارهء علم اخلاق اعلام کند که محیط انسان مساوی ست با قطر شکم ضربدر عدد پی.
همان طور که اطلاع داریم، رم برای قرنهای متمادی ساندویچ باز بوقلمون داغ !!را اوج بی بندوباری اخلاقی تلقی می کرد، بسیاری از ساندویچ ها ناچار بسته ماندند و تنها بعد از دوران اصلاحات باز شدند. چهارده قرن نقاشی های مذهبی ابتدا صحنه هایی از آدمهای چاق سرگردان در جهنم را به تصویر کشیده که محکوم به خوردن سالاد و ماست!! هستند. اسپانیایی ها به ویژه در این زمینه بی رحم بودند و در دوران تفتیش عقاید اتفاق افتاده که مردی را به دلیل این که داخل آوکادو را با گوشت خرچنگ پر کرده به مرگ محکوم کنند.
هیچ فیلسوفی تا به حال به حل مشگل احساس گناه و وزن به اندازه دکارت نزدیک نشده است. او ذهن و جسم را به دو بخش تقسیم کرد، به طوری که جسم قادر باشد با ولع هر چه تمامتر پرخوری کند در حالی که ذهن با خود می گوید، بی خیال، این که من نیستم!!
فاجعه وجودی از نظر شوپنهاور بیش از آن که خوردن باشد، جویدن بود. شوپنهاور علیه گاز زدن بی جهت هنگامی که انسان درحال انجام فعالیت های دیگر است مبارزه کرد. شوپنهاور معتقد بود که به محض این که جویدن آغاز می شود، تمایل انسان دیگر قادر نیست در برابر آن مقاومت کند و نتیجه اش دنیایی پر از خرده های پخش شده غذا روی همه چیز است.
نتیجه نهایی: صرفنطر از فراسوی نیک و بد کلوچه ها و اراده معطوف به قدرت سس سالاد من، ازمیان تمامی دستور غذاهای فوق العاده ای که افکار غرب را تغییر داد، دستپیچ مرغ هگل نخستین غذایی بود که از پس مانده های غذا مفاهیم سیاسی معنا داری استخراج کرد. هم خدا نشناس ها و هم اهل تشکیک به یک اندازه می توانند از میگوی سرخ شده و سبزیجات اسپینوزا لذت ببرند، درحالی که دستور غذایی مهجور دنده گوساله کبابی از هابس به صورت یک معمای پیچیده روشنفکرانه باقی می ماند. بهترین نکته رژیم غذایی نیچه این است که به محض این که وزن کم شود، وضع موجود حفظ می شود در حالی که “رساله نشاسته” اثر کانت چنین نیست.
صبحانه:
آب پرتقال
2 برش بیکن
مقداری خامه
صدف پخته شده
نان تست، چای گیاهی
آب پرتقال جوهر واقعی پرتقال است که خود را آشکار می کند، منظورم طبیعت واقعی اش است، همان چیزی که حالت "پرتقالی" به آن می دهد و باعث می شود که به طور مثال مزه ماهی سومون خیس شده یا خاک ندهد. برای مذهبیون فکر هر چیزی مگر صبحانه تهیه شده از گندم ، وحشت و تشویش به بار می آورد، اما با مرگ خدا هر چیزی مجاز است، و هر چقدر که بخواهندمی توانند خامه و صدف و حتی بال مرغ بوفالو بخورند.
ناهار:
یک کاسه ماکارونی با گوجه فرنگی و ریحان
نان سفید
پوره سیب زمینی
کیک تخم مرغ
اراده قوی همیشه غذاهای مغذی ، پر ادویه با سس های چرب مصرف می کند ، در حالی که انسان ضعیف بدور از گندم و توفو، از این که شکیبایی اش در زندگی پس از مرگ، جایی که گوشت بره کبابی بیداد می کند پاداش خواهد گرفت، مطمئن است. اما اگر زندگی پس از مرگ، آن طور که به نظر من می آید، تکرار ابدی زندگی فعلی باشد، پس انسان بردبار باید تا ابد غذای کم نشاسته و مرغ پخته بدون پوست بخورد.
شام:
استیک یا سوسیس
سیب زمینی خرد شده سرخ کرده
خوراک خرچنگ با پنیر
بستنی با خامه یا کیک
این غذای سوپر من است. بگذارید آنها که از ترس برای تری گلیسرید و چربی بالا لغز می خوانند همان طور غذا بخورند که پیشوای مذهبی یا دکتر تغذیه شان را راضی می کند، اما سوپر من می داند که گوشت نرم مرمرین و پنیر خامه ای با دسر های غنی و، آه بله، مقادیر معتنابهی غذاهای سرخ شده همان چیزی ست که دیونیسوس می خورد اگر مشکل ترش کردن نداشت.
چنين خورد زرتشت
وودي الن
شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶
بیش از یک سال از وبلاگ نویسی من می گذرد ..وبلاگ نویسی را قبل از این تاریخ و این روز شروع کردم..با فضای دیگری و آدمهای دیگری و انگیزه دیگری!در این یک سال خیلی چیزها تغییر کرده است.نمی دانم این فرآیند از کجا و چطور شروع شد؟روند تغییرات زندگی و افکار و عقایدم را می گویم!هرچه بود و هرچه هست آنچه مسلم است هیچ تغییری یک شبه به وجود نمی آید! و حالا که به یک سال گذشته می نگرم می بینم که نسبت به قبل!« به قبل ترهای قبل از این یک سال! » ارزش ها و ضد ارزش هایم ،قاعده و قانونهايم خيلي فرق كرده است!حدود و مرزهايم جابجا شده است! در این یک سال:
فهميدم كه زندگي در گذر است هرچه خودت را قايم كني يا هرچقدر حواس پرت باشي زمان مي گذرد پس بهتر است حقت را از زندگي بگيري پيش از آنكه خيلي دير شود!
فهميدم كه مرز گذاشتن براي خيلي از چيزها واقعا" سخت است مخصوصا" چيزهايي كه يك سرش انسان باشد ويك طرفش احساس و غريزه!
فهميدم آدم بايد خودش خطوط قرمزش! را دورش بكشد كه راحت جابه جا نشود!
فهميدم كه به تعدادآدمها و افكارشان تعريف براي مرزها و حدود هست!
فهميدم كه حد ومرزهاي آدمها به ظرفيتشان بستگي دارد!
فهميدم كه با آدمهاي پيرامونم خيلي فرق دارم! با آدمهاي عاقل پيرامونم! كه هميشه مي گويند:«زندگی این نیست!»..«اینها تفنن است!»...«رویاست!»...«خیالبافی است!»
فهمیدم که با پاسخ صریح وصحیح به سوال«اصولا" من چه آدمی هستم؟» خیلی فاصله دارم!!
در این یک سال نوشته ام و رها شده ام..از خیلی از ترسها و اضطرابها ودلهره ها !
می دانید!وبلاگ نویسی آدم را هم خالی می کند هم پر!
«بگذریم از اینکه گاه فاش گويي ها وپرده دري هاي دنياي مجازي به زندگي حقيقي ام تسري يافته است و بعضا" احتیاط و لفافه گویی های دنیای حقیقی به این فضای مجازی راه یافته است!»
قدر مسلم لذت بخش ترین بخش وبلاگ نویسی آشنایی وارتباط با آدمهایی بوده است که از درونشان با آنها آشنا شده ام..! چه شکل ارتباطمان تغییر کرده باشد وبه نوعی ارتباط حقیقی یا نیمه حقیقی تبدیل شده باشد و چه هنوز در قالب شیطنت های مجازی باقی مانده باشد!
دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۶
من:نوستالژي !فرفره...فرفره..فرفره!نوستالژي ي ي ي!
اون:خب چرا يكي درست نمي كني؟!
نوستالژي يعني بوده هايي كه اكنون نيستند ..!شايد هم هستند !اما جدا از هستنده هاي اصلي خود !وامانده و جدا شده!نوستالژي يعني غياب و فراموشي ونابودي از جنس زمان.نوستالژي يعني تصاوير با همان فيلتر قهوه اي sepia
نوستالژی از جنس زمان از دست رفته است بايد هزار لايه بشكافي تا به انها برسي و اغلب تلاش براي رسيدن به انها و واخواني انها از زيستگاه اصلي شان يعني ذهن و ناخود آگاه جايي كه خاطره هايمان زندگي مي كنند ومي ميرند بيهوده و عبث است ..گاهي غم و حسرت خاطره و آن لذت اصلي دروني نداشتن و نديدن و از دست دادن! به هزار لذت بازسازي شده بيروني و بصري مي ارزد!
چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶
يك رفتار فرهنگي خاص
زمين در هزار جريب بود متري هفت تا تك توماني آن موقع من ۲۴ هزار تومان دادم يه پيكان خريدم حالا قيمت آن زمينها سر به فلك گذاشته..اما كسي از پيكان آلبالويي يادش نمياد!
مغازه دو نبش خيابان حكيم نظامي را فروختيم ۵۰۰ تومان !بعد از ۴ سال شد ۵ ميليون تومان! حالا هم كه نپرس!
اصلا كي ساقي رو آدم حساب مي كرد چه رسد به اينكه در رشته اي كه من قبول شدم قبول بشود .آن موقع که پارادوکس اولبرس و واکنش های تراساختی در محلول های آبی و کالبد شکافی میاندوراه انسان جهد وجوانی من بود او یک قل دو قل بازی می کرد حالا دستياري قبول شده!اي تف به اين روزگار!
از اين صحبتها خيلي شنيده ايم ..ازآادمهاي دور وبرمان ...كسي نيست بگويد:
شما كه مي گوييد در زمينهاي هزار جريب سگ بچه نمي كرد..پس براي چه غر مي زنيد؟
شما هم كه اگر چندين باب مغازه ديگر در فلان و بهمان خيابان داشتيد باز هم طمع مي كرديد و مي فروختيد!
در مورد آخر خب البته حق با نق زننده !است و اصلا ساقي كي بود كه دستياري قبول بشه؟!
اما جداي از شوخي ما آدمها كي ياد مي گيريم كه مسؤوليت اعمال و گفتار و تصميمات خود را بپذيريم ؟چرا ياد گرفته ايم در پيروزيها و بردهاي زندگي خود را قهرمان و در شكستها و باختها قرباني جلوه دهيم..هميشه تغييرات زندگي مان را حاصل عوامل غير قابل پيش بيني مي دانيم و بجاي انكه دستاوردهاي خود را حاصل عمل آگاهانه و ناآگاهانه خود بدانيم در صدد رصدکردن نيروهاي ناشناخته اي هستيم كه هستي ما را مشروط به خود كرده اند و ما را از عمل باز مي دارندهمه مي دانيم انسان تنها موجودي است كه توانايي شناخت خود و محيطي كه در آن بسر مي بردرا دارد و مي تواند هر موقعيت مشخصي را براي تحقق خود و آرزوهايش به خدمت بگيرد. ناكامي ها ي ما تنها حاكي از آن است كه ما نه خود را و نه غير خود را ونه محيط و نه زمينه اي را كه در آن دست به عمل مي زنيم نمي شناسيم و وقوفي بر آنها نداريم .ما هرچه بوده ايم و هرچه هستيم و هرچه خواهيم بود تنها حاصل تصميم گيري ها ي خودمان است.نمي خواهم سهم برخي مولفه هاي غير قابل پيش بيني و خارج از كنترل را ناديده بگيرم قطعا تغيير برخي از بردارهاي خاص بر برونداد زندگي تك تك ما تاثير مي گذارد اما سهم ارادي ما در زندگي انقدر هست كه زندگي را مديريت پذير سازد
دوشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۶
تصاویری که از ارتباطات منحصرا" کلامی شکل می گیره با تصاویر واقعی و ملموس تفاوت داره چون ساخته وپرداخته ذهن آدمی اند..ذهن و نیروی سازنده درون دست به دست هم می دهند و تصاویر و چهره هایی را که مورد علاقه ماست می سازند..نیروی درون هم که استدلال و انتخاب نمی کنه! فقط خلاقانه !به سازش و پردازش تصاویر می پردازه!.. این تصاویر واقعا" لذت بخش اند چون با برداشتهای درونی خودت از اونها لذت می بری و حتی نمی خواهی اون تصویر ذهنی به یک تصویر عینی تبدیل بشه..درست مثل وقتی که از خوندن یک داستان بیشتر از دیدن فیلم اون لذت می بری!!
پ.ن:
بعضي از آقايان هستند در پايتخت! كه نمي شناسيشون و براي اولين بار صداشون رو از پشت تلفن مي شنوي..اونوقت هي دوست داري فكر كني ۵۴ سالشونه و موهاشون جو گندميه وچاق و قد بلند هستند و زن و يك دونه پسرشون رو تو سانحه هوايي از دست دادند !!!!و مثنوي وخيام مي خونند و دستي هم در موسيقي دارند!کلی عزت الله انتظامی اند واسه خودشون!بعد هي دوست داري به نصيحتهاشون گوش كني و در همون ده دقيقه اول مي بيني داري بهش مي گي :«مي دونيد چيه؟من مي دوم..سرعتم هم بد نیست اما سرعت هدفم از من بیشتره و روز به روز از من دورتر می شه...»!.......... خب آدميزاده ديگه !!!
سهشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶
وقتي بوسه هست گاز چرا؟
ممنون خداجون!
جمعه، آبان ۲۵، ۱۳۸۶
مي دانيد اين روزها هيچ چيز اداره ما به هيچ كجايش بند نيست!
نمي دانم اين پست و مقام چيست كه عده اي براي به دست آوردن يا از دست ندادنش اين طور مذبوحانه دست وپا مي زنند! البته نمي خواهم منكر وسوسه شيريني بشوم كه هر انساني براي به دست آوردن آن دارد!...اصلا" يك كار! بياييد در مورد مضاف ومضاف اليه بحث كنيم كدام يكي آن ديگري را از بين مي برد زبون و پست مي سازد؟فاسد مي كند؟! ..يا درمورد مالكيت و مملوكيت!چطور است؟هان؟
مثلا"پست و مقام من "بد است يا "من مقام" و" من پست"؟
خوش به حال آن دسته كه نه دلبسته ميز هستند و نه دلداده حزب و باند و ودسته وعشيره و قوم خاصي! اينكه كه در اين اوضاع بلبشوي اداره چرا نقل مكان من دغدغه رييس رؤسا شده است هم حكايت ديگري است! رفتن و ماندن خودشان معلوم نيست آن وقت پايشان را در يك كفش كرده اند كه من بايد به اتاق خودم بروم !
راستش اگر تغيير و تحولي صورت بگيرد براي من هم آينده اي بهتر از آينده بي نظيربوتو رقم زده نمي شود!
خب بگذريم.. صبح اسباب كشي كردم و آمدم اتاق خودم.. دست وپايم باز شده است.. شلنگ و تخته مي اندازم.. خانم خودم شده ام!!! آقاي م آمد همه جا را گردگيري كرد ..خاك مرگ برداشته بود..!
دوستان خوبم !در اينكه من آدم احمقي هستم شك نكنيد !
و همچنين در فروتني وتواضعم! از اين بابت كه هيچ وقت در اين مدت به شما نگفتم كه ۵-۶ ماه است مسوول يكي از واحدها شده ام .
اما بخاطر همان حماقت خدادادي! و به اسم وابستگي به همكاران قبلي و به رسم ادب و احترام به صاحب قبلي اين عنوان و آن اتاق! نقل مكان نكرده بودم .
تا اينكه ديروز خبر رسيد كه اتاقم در حال اشغال شدن است.. من هم از صبح اينجا سنگر گرفته ام!سفت و محكم نشسته ام كه مبادا آقاي پ!! اتاق را تصاحب كند! اين اتاق طبقه سوم است در اين طبقه رفت و آمد ارباب رجوع كمتر است .مكان دنج تري است و چشم انداز خوبي هم دارد! صبح كه اسباب كشي تمام شد همكاران سابق تا دم در اتاقم بدرقه ام كردند..
مي دانيد دلم ريخت پايين! نمي دانم چرا و كجا ريخت! اما يك دفعه ياد مراسم تشييع جنازه افتادم فكر كنم آن موقع هم اتفاقي مشابه همين مي افتد.. دوست و همكار و فاميل بدرقه ات مي كنند تا به منزل جديدت بروي و بعد تو مي ماني و تنهايي و تنهايي و تنهايي! مهم نيست منزل جديدچقدر فراخ وو سيع باشد يا چه اندازه تنگ و تاريك.. هرطور كه باشد همان قدر! و به همان اندازه !تنهايي!
ببخشيد نمي خواستم حرفهاي نا خوشايند بزنم
بگذريم!اصلا دنيا محل گذر است ، مگر نه؟!..گذر پامنار..گذر لوتي صالح..گذر خان نايب.. و گذر همان پوستي كه گذارش به دباغ خانه مي افتد!
دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۶
ببر مردم شناس
نتيجه اخلاقي: مثل انسان زيستن عاقبت خوشي ندارد.
جيمزتربر
شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۶
چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶
دوشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۶
در اين پاييز هزار نقش هزار رنگ زيبا.. در اين روزهاي خيال انگيز با هزار هزار برگ رقصان آدم گاهي بي آنكه مست يا افيون زده يا در خلسه باشد هيچ چيز حس نمي كند....!
فقط دلم مي خواهد در غروب يكي از اين روزهاي پاييزي توي يك قايق كه طنابش به اسكله وصل باشد بنشينم پاهايم را توي آب بگذارم و همانطور كه لرزشِ امواج را حس ميكنم صدايِ جلز و ولز قرصِ خورشيد را توي آب بشنوم.. صداي خورشيد را كه دارد سرد مي شود..
اينها حرفهاي شاعرانه نيست باور كنيد ..! هر سني لذتهاي خاص خودش را دارد!
پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶
یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۶
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
احساس در وطن بودن (با همه عیب و ایرادهائی که اینجا دارد) چقدر لذتبخش و شیرین است!!! انگار که از بیابانی برهوت به باغی مصفا رسیده باشی!!
اگرچه سفرکردن به دیگر نقاط این زمین پهناور تجربه ای به یاد ماندنی و ارزشمند است، (آن هم کشوری که در آن تلفیق قومیت ها در سایه ثبات و آرامش وتوسعه و رشد بر اساس داشته ها به بهترین نحو ممکن صورت گرفته است)
اگرچه تنها راه علاج افسردگي وخمودي سفر كردن و دور شدن از محدوديت ها و دغدغه هاي ذهني است ،
اگرچه سندباد وار و ماركوپولو گونه زيستن! هميشه آرزوي من بوده است ،
با این حال هر کجا که باشی دلت هوای بوم و بر خودت را دارد. به قول شاعر: موجم که سفر از وطنم دور نسازد...
دو سه روز است با آبگوشت و كوفته و كته و كباب واز اين دست غذاها تغذيه وريدي! مي شوم!
یک دردسر دیگر سفر هم دلق بسطامی و خرقه صوفی و سجاده طامات (سوغاتی)!! آوردن است که همیشه کلی از انرژی مرا در طول سفر می گیرد!
اما در کل همه چیز خوب بود جای شما خالی! دلم برای این کنج نوشتن هم تنگ شده بود در این سفر علاوه بر بهبود حال روحي دوستان زيادي هم پيدا كردم .. دوستاني خوب به مصداق سفر خوش است اگر همسفر شود پيدا!!
جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۸۶
توضيح:مخصوصا" وقتي يك روز گذارت به بيمارستان مي افته وآدمهاي قديمي را مي بيني .. با خودت فكر مي كني همه چيز سر جاي خودشه.. هيچ چيز تغيير نكرده.. پس چرا من گمان مي كردم حركت كرده ام ..جلو رفته ام ؟
و شب سرگرد فتاحي مي گه: انگار قرار نيست هيچ اتفاق تازه اي بيفتد.. انگار ما آدمها روي نقطه صفر!.. روي مدار صفر درجه ايستاده ايم!
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام همدم شبم یار آنچنان است
جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است.. +گريه كردن عين خر!
شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶
نمي تونم تصور كنم ..
چطور يك انسان تسلط معلوليت را بر تمام جنبه هاي وجودي اش (اون هم با اون قدرت عجيبی که معلولیت داره )تحمل مي كنه و همه تعاريفي كه از خودش داره در سايه اين نقص محو مي شه؟
آدميزادي كه هميشه دنبال مخاطبي شبيه خودش مي گرده و از تفاوت فراريه چطور با چنين تفاوت وحشتناكي مي تونه كنار بياد؟تفاوتي كه نه تنها هست بلكه گاهي باعث وحشت سايرين مي شه .
آدمي كه هميشه تو روابطش دنبال انعكاس تصاوير مثبت از خودشه و اگه احيانا"كسي اين تصاويررو بهش منعكس كنه سريع تر وراحت تر باهاش ارتباط برقرار مي كنه چطوربا هويتي كه اطرافيان ازش مي سازند و اون هم بر پايه نواقص جسمي اش استوار شده كنار مي ياد؟
چرا وقتي اين آدمهاي متفاوت از يك موجود انتزاعي تبديل به يك موجود واقعي پيش روي ما مي شند هر چقدر هم مترقي و متمدن باشيم عكس العملمون با افكارمون در تضاد قرار مي گيره.. مثلا" شوكه مي شيم.. احساس گناه و عذاب وجدان مي كنيم.. دلمون به رحم مياد و .. و .. و .. و تمام چيزهايي كه از حالت طبيعي خارجمون مي كنه و نگاهمون به يك نگاه منجمد و بيگانه تبديل مي شه ...نگاه!
همون دريچه اي كه احساس مخاطب را به ما منعكس مي كنه و ما در اون دنبال امنيت مي گرديم!
توضيح: نوشته شده پيرو آقاي معلول امروز! ودختراي ناشنوا با كلمات بالا و پايين و كش دار و كوتاه اون روز!
شاید هم من معلولم .. من ناتوانم.. منی که تواناییهای آنها را نمی فهمم!
جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶
زاغنامه
براي ماندن .. براي زنده ماندن.. چيزهايي بايد داشت چيزهاي كمي .. كه روي زمين باشد!
امضاء:
كلاغ نه چندان كوچك ناجوري كه يك جور ناجوري آن بالا لانه كرده بود وحالا مي خواهد اجازه دهد گنجشكهاي كوچك لانه اش را اشغال كنند!
پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶
تصوير ساده از دست دادن
این زندگی لعنتی انگار یک جایی گیر افتاده است.. یک جای چسبناک!.. حتی دوست داشتن هایش!
شاید به نظر تو این هم یکی دیگر از بچه بازی های من است.. ولی باورکن من هم می خواهم این دل لعنتی را بیندازم میان سینک ظرفشویی و با یک کبریت آتشش بزنم.. خشن شد؟ خوب!دلم را چال کنم در میان یکی از گلدانهای این خانه!ولی نمی توانم!
چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۶
will you tell me a story tonight
روز جهاني كودك از راه مي رسد و من با توجه به نوع كارم از نزديك و ملموس احساسش مي كنم.. اين روزها بدون اينكه بخواهم مدام به روزهاي كودكي فكر مي كنم و گاهي خودم و همسالانم را با بچه هاي اين نسل مقايسه مي كنم براي بچه هاي امروز كه وقتشان به تماشاي انيميشنهاي والت ديسني و بازيهاي پيشرفته كامپيوتري و چه و چه مي گذرد!! اينها كجا ودوران تحريم اقتصادي با كارتونهاي ارزان قيمت شركت ژاپني نيپون كه برنامه هاي كودك تلويزيون ايران را به انحصار در آورده بود كجا؟ اينها كجا و مار و پله و هفت سنگ و قايم موشك و لي لي در گرمي چسبناك ظهرهاي تابستان كجا؟ اينها كجا و سهم يك ساعته ما از تلويزيوني كه آكنده از اخبار و اعلاميه هاي جنگ بود كجا؟
همان جنگي كه ما را خيلي زود از دنياي نابلدي ها و سادگي ها و معصوميت كودكي به دنياي بزرگسالان پرتاب كرد واز ما يك نسل له شده ساخت!!
شايد تنها خاطرات زيباي كودكي ما به همين كارتونها برگردد!!همين كارتونهايي كه آنها هم به نوعي با ترس و وحشت و جنگ آميخته بودند!
دختري به نام نل در جستجوي مادرش، پدر بزرگي كه از فشار مالي به قمار روي آورده بود، برادري با موهاي بلند كه نيمي از صورتش را مي پوشاند و تصويري سياه از بريتانياي قرن نوزدهم!
يورش بردن رامكال به مزرعه ذرت ، تلف شدن گله دامهاي پدر استرلينگ و عزيمت ناخواسته استرلينگ به ميلواكي!
جدا شدن بنر از مادر گربه ، راه يافتن به مزرعه و نهايتا پايان خوشبختي هاي كوتاه و آتش گرفتن مزرعه!
انتظار حنا براي بازگشت مادرش كه براي كار به آلمان رفته بود، آغاز جنگ جهاني و بي خبري از مادرش و سرانجام تحمل سختي هاي فراوان!
نااميدي ها و ناكامي هاي مهاجران بعد از سفر به استراليا در تصاحب و اداره مزرعه !
سرو سامان دادن يك زندگي با بقاياي يك كشتي شكسته در يك جزيره ترسناك خالي از سكنه توسط خانواده دكتر ارنست!!!
و حالا سالهاست كه خبري از لوسيمي-آنت-سباستين و فلون و حنا و بنر و رامكال و ... نيست !!!دلم برايشان تنگ شده .. خيلي زياد!
بعید است اين نسل خاطرات خوش همانند آنچه نسل اول و دوم بعد از انقلاب ۵۷ از دوران کودکی خود به یادگار دارند برای آینده خود به یادگار ببرند!
چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶
چنين شبها شب قدر است ما را ...هلال ديگران بدر است ما را!
برای هر ترسمان و هر شوقمان به خدا , پناه برده ایم نه برای این که هدایتمان کند که برای آن که در خواب خوشمان رهایمان کند . خدای من بله !خدای من! امسال می خواهم لحاف رحمتت را بکشم روی سرم و وسط همان آتش تا صبح بخوابم...
شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری می یاد
ترسون و لرزون
پاشو می زاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون.
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
یالای دره
روی( این میدون)
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶
the gadfly
«رمان خرمگس نخستين کتاب اتل ليليان وينيچ است که در سال ۱۸۹۷ منتشر شد. خرمگس سرگذشت يک مرد انقلابی است که در راه استقلال و آزادی کشور خودـ ايتالياـ کشته می شود. سرگذشت جوانی زيرک، توانا و با استعداد و حساس که با شور جوانی در آرمان های حزب ايتاليای جوان برای بيرون راندن اتريشيان از کشورش و ايجاد ايتاليايی متحد بر پايه ی حکومت جمهوری شريک می شود و ......»
از اون کتابهایی بود که هیچ معادلی نمی تونستی برای کلمات و عباراتش پیدا کنی و همه چیز در اوج کمال بود .. هربار که می خوای کنارش بذاری موجی از راه می رسه و مجبوری ادامه اش بدی و من هم مثل جما عاشق آرتور شدم !!.. البته آرتور نه .. خرمگس!اون آدمی که هربار خرد مي شه تكه هاي وجودش رو دوباره به هم مي چسبونه... تجربه كردن عشق.. مذهب.. دروغ.. خيانت ..و قدرت در بازي هاي زندگي و نهايتا " صيقل خوردن انديشه هاي ساده و خام اش طوري كه ديگه به آسوني شناخته نمي شه.
درجایی از کتاب خرمگس می گه: "جهان برای مردمی که درد را درد و نادرستی را نادرستی احساس می کنند، جايی ندارد جهان به مردمی نياز دارد که جز کارشان چيزی را حس نکنند..."!!
پ.ن: جونم واستون بگه که این پی نوشت متعلق به یکی از بهترین آدمهای این روزهاست!این یعنی اینکه می تونید نخونید!
در مورد اون با هم بودنهای کم و اندکی که نباید خرابشون کرد حق با شماست.. خیلی بهش فکر کردم.
در ادامه این سی ساله شدن زودرس!! هم عرض کنم که هنر اصلی توی یک رابطه ، هنر فاصله هاست، زياد نزديك به هم می سوزيم، زياد دور يخ می زنيم. بايد جای درست و دقيق را پيدا كنيم و همون جا بمونيم!مگه نه؟!
دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۶
اندكي از عشق
«زنیکه ج... .»
ارنست همینگوی
جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶
چهره های آشفته شان یادتان هست؟ انگار از تمام روزمره گی ها و کسالتهای دنیا فرار کرده باشند.. انگار خیال پیدا شدن نداشتند..!
می خواهم بدانم هنوز هم آن برنامه را پخش می کنند؟ می خواهم گم شوم!
شاید با مادرم به زیارتگاهی بروم و در شلوغی آنجا خودم را گم کنم!..
شاید از خانه خارج شوم و مراجعت نکنم!
گم شدن غایت توانایی هر کسی است .چیزی که از عهده هر کسی خارج است!
اینکه بتوانی گم شوی و از اسارت دیگران خلاص شوی.. شاید گم که بشوی خودت را پیدا کنی! اصلا"گم شدن انسان را آزاد می کند!
در گفتار عاميانه به كسي كه از او عصباني هستيم، مي گوييم: گم شو! . برو گم شو! ناسزاي زيبايي است در زبان فارسی . بيشتر به دعا مي ماند.
چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶
دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶
شركت در يك مسابقه!
دکمه شماره دو زن سازگار
و دکمه شماره ۳ زن زیبا ووسوسه انگیز
را انتخاب کنید!
یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶
آهاي درسهاي نخوانده كنار برويد مي خواهم رمان بخوانم!
راستي به اين نتيجه رسيدم كه اولاد حلال زاده وقتي دايي نداره چاره اي نداره جز اينكه به عمه كوچيكش بره!
شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶
آن سر اصلي نهان وآن سر فرعي عيان!
«زنی که درون من است سر به عصيان برمیدارد و لگد میکوبد به جدارههای داخلی روحم، چنگ میاندازد و دندان به هم میسايد. زنی که بيرون من است اما لبخند میزند به مرد و رويش را برمیگرداند و بیکلام به کارش ادامه میدهد. زن بيرون ديگر چم و خم زندگی را از بر شده، به کولیگریهای آن ديگری توجهی ندارد. ياد گرفته همين است که هست؛ و تازه همين که هست میتوانست هزاربار بدتر از اين هم باشد. زن ساکت میماند تا مردم دنيای بيرون نگاهش کنند، به او لبخند بزنند و حسرت خوشبختیش را داشته باشند. زن درون اما هنوز و هر روز دندان به هم میسايد و چنگ میزند بر رشتههای دلم.»
دوشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۶
یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶
امضاء: يك بلاگر نه غرب زده ..نه شرق زده ..فلك زده!
جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶
پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶
چهارشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۶
دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶
به زبانهای انگلیسی،فرانسوی،آلمانی،ایتالیایی واسپانیولی حرف بزنم و هندی و عبری و روسی را بفهمم و سررشته ای هم از اسپرانتو و هیرو گلیف داشته باشم...!
در والیبال و تنیس و شطرنج و شنا و دوچرخه سواری در حد تیم ملی!!، و اسب سواری را هم بلد باشم!!!
درطب و نجوم و فلسفه و اقتصاد و روانشناسی علامه دهر و در سینما و موسیقی و ادبیات و تاریخ کارشناس خبره باشم!
دوست دارم در هونولولو ویلایی مشرف به دریا داشته باشم، در نارگیلم نی بگذارم و به دور دستها! نگاه کنم !!!
دوست دارم رهبر یک اپوزیسیونی چیزی باشم !
دوست دارم در رشته روانپزشکی عضو هیات علمی برترین دانشگاهها باشم!!
...
دوست دارم تعداد چیزهایی که دوست دارم اینقدر زیاد نباشد! و این احساس گند نارضایتی ام هم بمیرد،کمرنگ شود ...
مينيمال
یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۶
پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶
چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶
دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶
یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶
اين بيماري کارش با حمله به ساختار مغزی آغاز مي شود. در اين حمله پيش فرضهای کليدی و بنيادی مانند تعريف مفاهيم اخلاقی چون «بد يا خوب» و «درست يا غلط» دچار تغييرات اساسی شده و باعث مي شود رفتارهای هرگز نکرده از انسان سر بزند. در اثر اين حملات همچنين منطق و جهان بينی ادمي دچار تحول شديد گشته که در اثر آن، خود را مرکز و محور عالم و ازلحاظ علمی، هنری،سياسی، اقتصادی، فلسفی و مکانيکی!! آن هم نه يک، که دهها سر و گردن ( از نوع گردن کرگدنی نه آدميزادی) از سايرين بالاتر می پندارد!
بیماری اینجانب نه منشا ويروسی دارد و نه ميکروبی!!پس از نزديك شدن به ما اجتناب نكنيد!!!
پنجشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۶
دوشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۶
ملک خانم پس از گرفتن ۶۰ سال عمر از خدا مرد.ملک خانم در طول عمرپر برکتش پنجاه و چهار هزار و هفتصد و ده پیمانه برنج،شش هزار و صد و بیست و نه عدد مرغ ،هشت هزار و پانصد و هشتاد-نه ببخشید- هشت هزار و پانصد و هشتاد و دو عدد تخم مرغ ،دو هزار و چهارصد و نود و شش کیلو حبوبات و چند تن سبزیجات و چیزهای دیگر پخت . او شش هزار و صد و پنجاه بار برای خرید از منزل خارج شد . ملک خانم شش هزار و نود و پنج بار حمام کرد و با احتساب نماز شب و سایر انواع نمازها سیصد و سی و هشت هزار و بیست و چهار رکعت نماز خواند و با در نظر گرفتن خواب ظهر دویست و دو هزار و ششصد و سی و هفت ساعت خوابید.
و یکسال پیش مرد!!!
و من یکسال است فکر می کنم پس از انجام تمام کارهای مهیج و محیر العقول فوق ابدیت را در کجا سپری خواهد کرد؟!!!
پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶
اندر احوالات من واخوي!
سلام به همگی مخصوصا خاتون اولیس که صاحب این خانه است.به نظر می رسد گروهی از ادمهای بیکار و یا بیکاره!!دو ر هم جمع شده اند و برای هم مستمسکی درست می کنند برای گناه و پلیدی!!!شنیده اید که می گويند خداوند قبل از اینکه انسان را درست کند بهانه را درست کرد؟ یکی بهانه می اورد چون فلان روز بهمان شده پس من الان چنان می کنم و دیگران نیز برایش هورا کشیده به سان ایادی شیطان پپسی کولای متعلق به صهیونیستهای بی شرف نژاد پرست برایش باز می کنند!!!!!در عجبم که شما ها دیگر چه کسانی هستید؟خدایا پناه می بریم به تو از شر هر شیطان وسوسه کننده ی خناس!!!!
حتی شیطان نیز برای سجده نکردنش بهانه داشت!!!!, و با همین بهانه ها در برابر خدای جل و علی ایستاد و حتی قسم خورد که انسان را اغوا می کند. نه اینکه فکر کنید خدا را قبول نداشت!!حتی در همان زمان هم مقدس ترین سوگندش را خورد!!!قسم خورد به عزت خودت ای خدا.....کسی چه می داند شاید بارها خواسته از شیطان بودنش توبه کند ولی پایبندیش به همین قسم مقدس مانع شده است!!!!به همین منوال انسان نیز برای هر کارش بهانه ای دارد ولو شده اعتقاد به جبر خداوند!!که خب اگر خدا نمی خواست من چنین نمی شدم!!!!!!!!!!!!!!برایم جالب است که ما انسانها به همین راحتی روحمان را می فرشیم و چقدر ارزان!!!خواهرم برگرد به زمانهایی که برای خودت دعا می خواندی ولو به فارسی؟ ایا در ان هنگام نیازی به بهانه داشتی؟منتظر جوابت هستم امضاء:
innocent bystander
واما جوابيه من:
دنیایی که پایه اش سلامت و امنیت و آرامش و پاسخ به پرسشگری های روح است نه به بند کشیدن چرا هاو به چه دلیل ها در بایدها و نبایدهای خفقان آور و دلگیر و تبدیل هوشمندانه ارزش به حماقت!آن هم از سوی مدافعان سرسخت و متعصبی که خطرشان برای دین بیشتر از من مدافع گاه و بیگاه ابلیس است !!! بگذریم ..
من نمی خواهم بعد از سر کشیدن کاسه حیات!! و لفت و لیس بی حاصل زندگی !!و زدن آروغی از روی دلسیری!! امدتی نیز وقتم را به شکایت از سوزش سر دل و بادهای در گلومانده اش بگذرانم و در نهایت هم خود را برای رستگاری نهایی تسلیم کرمها و سوسکها کنم... نمی خواهم!!بیشتر از این هم توضیح نمی دهم.. خسته ام!! حوصله اش را هم ندارم!!
آهان !!!یک نکته به عنوان حسن ختام :
باید قبول کردکه هر آدمی برای یافتن جلوه های حقیقی وجودش نیازمند اشتباهاتی است.. هر جا قرار است پختگی و حلاوتی رخ بدهد آتشی هم روشن است!!!حاج آقا!!
من شخصا" هر بار با اشتباهی روبرو می شوم ..هربار پلیدی وگناهی پاچه ام را می گیرد و آن خناس به قول شما سراغم می اید ذهنم را با آن چیزهایی که شما به آن مشغولید آلوده نمی کنم.. آن را به خیری تعبیر می کنم که بعدها فایده اش را خواهم دید.. این اشتباه و گمراهی را ابزاری می دانم که با آن اندک اندک به رهایی و شناخت می رسم... و دارم جای انسانیت اخلاقی را که شماها به خوردم داده اید با انسانیت خردمندانه عوض می کنم.. اما با استفاده از همین ابزار گناه و پلیدی و گمراهی !!
ودوباره حاجي عزيز:
امضاء:
innocent bystander
و دوباره من
the only answer that I can come up with is …..
1-اخوي! اين نظمي كه شما به آن اشاره داريد و قواعدي كه مي گوييد (مگر ما گوسفنديم كه هرچه باشد اطاعت كنيم!!!) ناشي از نگرشي است كه به جهان داريد و هدف و غايتي كه براي آن قائليد(خوش به حالتان!)... اما براي من كه به هدف وغايتي اعتقاد ندارم و پوچ انگارم كمي سخت است تن به قاعده و قانون دادن و اعتقاد به لزوم نظم..وقتي انسان نظم و چارچوب مي خواهد كه در پي رسيدن به هدفي باشد!! اما اين را هم قبول دارم صرف زندگي كردن در يك جامعه انسان را تحت تاثير آن جمع قرار مي دهد و ناخود آگاه به تحميق موروثي و روز افزون اين جامعه كه فرديت هاي ازاد در آن از ميان رفته يا كمرنگ شده است مي پيوندد....!!(اصلاخود من الان يك راس گوسفند درست و حسابي خوش گوشت فربه ام!!)
2-رها شدني كه من مد نظر دارم و براي شاگرداني كه برايم كف مي زنند و هورا مي كشند تجويز مي كنم فقط برخاسته از نوعي تفاوت انديشه است... انديشه اي متفاوت با آنچه از انها بنابر اصل و نسب و محيط و جايگاه اجتماعي و شغل و عقايد مرسوم انتظار مي رود.
مي خواهم آنها حقيقت را تنها در صورت دستيابي به آن بپذيرند!!!
از شما مي پرسم از ضد اخلاقيات به حقيقت رسيدن بهتر است يا بر اساس اخلاقيات اسير امور غير حقيقي شدن؟!!!
3-اصلا من مي خواهم از شما بپرسم منشاء ايمان شما چيست؟آن خناس و آن گناه و پليدي و خزعبلاتي كه مي گوييد را از كجا به دست آورده ايد.. بر پايه دلايل يا عادت؟...با خودتان رو راست باشيد!!!برادر!
شما آنها را مانند كسي پذيرفته ايد كه به دليل تولد در تاكستان شرابخوار شده است!شما آنها را روبروي خويش ديده ايد وپذيرفته ايد!!!
4-تمامي حكومتها و نظام هاي اجتماعي تداومشان بر پايه ايمان و باورهاي چون شمايي قرار دارد و حقانيتشان را از باورهاي شما كسب كرده اند!.....
ايمان شرط است و غير ان مردود!
و البته بر همگان واضح و مبرهن است كه شما پس از اين ايمان اندك اندك منافع آن را هم در زندگي احساس خواهيد كرد و كم كم حقانيت هر پديده و اموزه اي نسبت مستقيم با منافع آن پيدا مي كند!!!!!
امثال شما حقيقت را در4 نكته خلاصه كرده اند:
-هر امر متداوم و مرسومي حق است
-هر امري براي ما ناراحت كننده نباشد حق است
-هر امري كه منفعتي براي ما داشته باشد حق است(مثل متهمي كه ادعا كند وكيل مدافع من حقيقت مي گويد چون سخنان او باعث تبرئه من مي شود!!!)
-هر امري كه چيزي براي آن فدا كرديم حق است( مثل اينكه بگوييم جنگ حق است حتي اگر بر خلاف ميل ما آغاز شده باشد و چون براي آن قرباني داده ايم بايد به آن ادامه دهيم!!)
5- من در كلاسم!!!(در اينجا به شدت جو تدريس اينجانب را گرفته است!!!!!!) تنها وجه تمايز انسان را تدريس مي كنم!!!!خرد!!!بالاترين نيروي انسان!!!دوست دارم شاگردانم حتي اگر اندك و حتي اگر بنا بر برداشت شما بيكار و بيكاره!!!انديشيدن سخت.. قضاوت آگاهانه و نتيجه گيري صحيح را ياد بگيرند شايد دو روز ديگر هم بيايم بگويم از هر امر غير مفيدي براي اين كار(مثلا" دين) بايد بپرهيزيد!!
6- من مثل شما بر انديشه هايم و حقايقي كه به آن مي رسم تعصب و باور خاصي ندارم .. قبول دارم حقيقت هاي ديگري نيز وجو د دارد و ايضا" شيوه هاي متفاوتي براي دستيابي به آنها!! و باور را دشمن واقعي حقيقت مي دانم!! از شك به حقيقتهاي باور شده هم نمي هراسم چون آن را منشاء باور به حقيقت ديگري مي دانم!!!
7- ميم بده اخوي!!!
چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶
اما نمي توان احساس پيروزي عظيمي را كه بعد از تسلط همه جانبه بر تمام امور به دست
مي ايد ناديده گرفت...
مي توانيد چنين حال خراب و پر دردي را جزيي از سير اين رهايي سترگ بدانيد!!!
ضمنا"...ماهي جون!!! سگ جون!!! عيد مون!!! مرسي كه مردي!!!من ديگه از عوض كردن آب تنگ خسته شده بودم..
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افروز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشوتا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
نمی دونم حافظ عاشق تر بوده یا محسن نامجو!؟!
یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶
نزديك به صد سال تنهايي!
-امروز چه روزیست؟
آئورلینا پاسخ داد:
-سه شنبه
خوزه آرکادیو بوئندیا گفت:
-خودم هم همین فکر را میکردم ، ولی نمیدانم چرا ناگهان پی بردم که امروز هم مثل دیروز دوشنبه است. به آسمان نگاه کن ! به دیوارها نگاه کن ! به گلهای بگونیا نگاه کن ! به هر جا که می خواهی نگاه کن ! انگار امروز هم دو شنبه است!
***
فردای آن روز یعنی روز چهار شنبه خوزه آرکادیو بوئندیا باز هم نزد آئورلینا رفت و گفت:
-چه بدبختی بزرگی ! به هوا نگاه کن ! به نور خورشید نگاه کن ! همه چیز شبیه دیروز و پریروز است ! انگار امروز هم دوشنبه است !
جمعه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۶
سهشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۶
می خواهم کمکتان کنم خواهش های درونتان را کفر ندانید . نابودشان نکنید ...به شرطی که هدفتان رسیدن به آگاهی باشد...!!! قول می دهم همه درندگی های درونتان مهار خواهد شد(تضمینی)!!!...ودیگر واژ ه هایی مثل عذاب جهنم و گناه و خیر و شر را حس نخواهید کرد... کمکتان می کنم به مفاهیمی ژرف تر و عالی تر از نیک و بد و مرسوم و نامرسوم برسید............
یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶
عنكبوت وارانه!
از اونجايي كه اين قبيل تارها به روح ادم گره خوردند قطعا"پاره كردنشون زخم هاي كوچك و بزرگي ايجاد مي كنه...اين رو امتحان كردم..
كشمكش هاي دروني اين روزهاي من و احساسات ناخوشايندي كه گاهي به روابط بيمار اطرافم پيدا مي كنم نمونه كاملي از همين رنج و عذابهاست .. رنجي كه به دنبال پاره شدن يكي از اين تارها برام ايجاد شده... دلم مي خواست مي تونستم در مورد ادامه اين شيوه از زندگي تصميم قاطع و مشخصي بگيرم
پنجشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۶
۱-همه دارند دروغ ميگن مگر اينكه خلافش ثابت شه!
۲-هر چيزي كه جلوي بقيه بگين حتما يه روزي بر عليه شما استفاده ميشه!
۳-هر كسي اجازه داره با وقاحت تمام توي چشمهاي شما زل بزنه و در مورد مسائلي كه اصلا بهش مربوط نيست با صراحت سوال بپرسه!
۴-هر كس از صبح به شما لبخند بزنه و خيلي گرم احوال پرسي كنه ، قصد داره تا ظهر از شما به يك شكلي سوء استفاده كنه ! ( شكل و شدت سوء استفاده بعدا مشخص خواهد شد!)
۵-ادب؟...چي؟؟ ...زكي!(اين اونا بودن ..من مودبم!)
۶-مراقب باشيد ...در محيط روابطي هست كه شما بعدا ازش مطلع ميشين، وقتيكه ديره! وقتيكه حسابي بهتون خنديده شده!!!یا حالتون گرفته شده!!!
۷-رده بندي شغلي؟ شما دكتر هستيد ؟ اون كه باهاتون بد حرف زده تا ششم ابتدايي خونده؟ ... نه ببين ارزش ادمها به انسانيته و شما بايد درك كنيد كه......و......البته بايد توجه داشت كه ......!
۸-نه ...انتظار نداشته باشيد كه اينجا كسي براي شما افعال رو جمع ببنده! همه "تو" هستند و خودموني .
۹-هر قدر تلاش كنيد كه بطور غير مستقيم يا بعضا مستقيم بقيه رو تربيت كنين حتما شكست ميخورين!
۱۰-سر جاتون بند نشين اينور بريد اونور بريد ...از خودتون تعريف كنين ،در مورد سختي كارتون براي همه نك و نال كنين...من ميدونم موثره !ميدونم جواب ميده! از خوب كار كردن هم كم دردسر تره و هم زودبازده تر! ...ميگي نه؟...حالا نگاه كن!
دوما":
چرا نمی شه خشم خودمون رو نسبت به افرادی که آزارمون می دن با واکنشهای فیزیکی مثل لگد زدن و پنجه و گیس و گیس کشی نشون بدیم هان؟ هان؟ حالم از محدودیتهای محیطی به هم می خوره!!!
کی می خواد بگه:(خشم در ارتباط با نداشتن ها ونبودن هاي ما است . هركجا كه خشمگين مي شويم اگر صادقانه با خود خلوت كرده بينديشيم دستگيرمان مي شود كه جايي چيزي را كم آورده ايم. تواني را … علمي را … مهارتي را… جذابيتي را… جاودانه بودني را!!!! )
جرات داره بگه تا چشماشو با همین چنگولام در بیارم!!!
یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶
مي شه كتاب داستان نخونم؟!
گربه گفت:این بستگی دارد که کجا بخواهی بروی؟
آلیس گفت: برایم خیلی مهم نیست که به کجا می روم
گربه گفت:پس مهم نیست که از چه راهی می روی!!!
( قسمتی از داستان آلیس در سرزمین عجایب)
پ.ن۱:اگر نمی دانید به کجا می روید پیشرفت زیادی نخواهید کرد!!! ...............................................................
جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶
منم و بندگی کار !آن هم چه کاری ؟
این روزها فکر می کنم سرم روی بدنم درست قرار نگرفته همه می دانند من باید چکار کنم ...جز خودم ! همه می دانند کدام گزینه جریان زندگی ام را در مسیر صحیح هدایت خواهد کرد ....جز خودم! این سر مال این بدن نیست بخدا!
پ.ن۱:الان که من مشغول ور رفتن با لایه های درونی ذهنم و بیرون کشیدن درونی ترین ابعاد وجودیم می باشم همه عالم و ادم رفتند کلاس روشهای شاد زیستن !!!!یک آقای ن باحالی داریم که برای خانمهای اداره از این کلاسها می گذارد!
خب !روح مساله دار من کجا این کلاسها کجا؟ تازه من این یک وجب خاک اینترنت را با هیچ راه و روش و کلاس و آموزشی عوض نمی کنم... من با این بیل بیلک !!!(منظورم همان سوکت است!!) و این ماس ماسک (منظورم لپ تاپ است!!!) به جایی می آیم که می توانم بدون هیچ قاعده و قانونی و بی هیچ حد و مرزی ... در حد جنون در آن شاد یا غمگین باشم...برای ابراز احساساتم برای دیوانگی ام کسی بر من خرده ای نمی گیرد ....نه جریمه ای هست نه بهایی نه گله ای نه گلایه ای !!!
سهشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۶
كاشكي ديوار بودم
شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶
زرت و پرت هاي دوزبانه دروني من
تا كي مي خواي لم بدي؟ how long do you wanna sit on your ass?
خودتو تكون بده! move your ass!
تن لشت رو تكون بده move your stupid ass!
مي توني حداقل در موردش فکر کنی can you just think a bout it
براي يك بار هم كه شده طوري كه من مي گم بهش فكر كنfor once in your life think as I tell you
من فكر مي كنم تو روي اين قضيه سرپوش گذاشتي I think you cover this problem up
قصد جسارت ندارم اما اميدوارم كه سر عقل بيايno offense! but I am hoping to find you
sober
..............كسي صداي منو مي شنوه؟!!! does any one hear me hear?!!!
يا من دارم وقت با ارزشم را تلف مي كنم؟ or I am wasting valuable time ?
مثل هميشه! same as always!
همين پريروز داشتم فكر مي كردم در قبال يك سري امتيازات ويژه من خودم حاضرم بار سنگين فاطمه نبودن همه را به دوش بكشم... يعني اينكه شرايط خاصي هست كه اگر محقق بشود به همه مقدسات قسم كه من از خير سفر به ايتاكا مي گذرم و اين اوليس فعلي را مي بوسم مي ذارم كنار و يك فاطمه گل منگلي حسابي مي شوم(كلا" چه معني دارديك زن به همچين جاهايي سفر كند!!) باور كنيد حاضرم چادر سر كنم..حتي روبند هم بزنم!.. اين كه بهاي سنگيني نيست ..مردم براي دست يابي به منافعشان آدم هم مي كشند حالا فاطمه شدن كه ضرري به كسي نمي رساند... علت لجاجت بعضي خانمها رو هم نمي فهمم!!! خب يوخده !!سر و سنگين تر رفت وآمد كنند..!!والا به خدا!
دوم اينكه اين ميزگردهاي راديويي و تلويزيوني اخير و بحثهاي مزخرف شركت كنندگان مزخرف ترش در مورد سرو لباس فاطي!! و زلف فاطي!!خسته ام كرده است...همين امروز عصر اتفاقي شاهد يكي از همين ميزگردها در تلويزيون بودم با حضور 3 -4 تا آدم احمق عوضي الدنگ !من هم كه مازوخيست هستم يه جورايي!!!!!! بايد تا آخرش رو دنبال كنم...!
چطور بگم؟! فقط مي گويم الان شادي زايد الوصفي دارم از زيستن در ايران!!!
خب البته ما مردم از اول و ازل همينطور بوده ايم... بدون تحقيق و پژوهش چيزي تو كتمان نمي رود و بسیاری از برنامه ریزی ها و سیاستگذاری هایمان و حتی!! یک درجه بالاتر !شکل گیری بسیاری از باورهایمان هم مبتني بر يافته هاي همين پژوهشهاست! يك خانم محجبه سفت و سختي كه فكر كنم نماينده مجلس هم بود در میزگرد تلویزیونی حضور داشتند.. بعد ازبيان سه چهار تا حديث عجيب و غريب (كه نمي دانم از كجايش انها را بيرون كشيد فقط مي دانم اگر در ماتحت فيل كنند مي رود جنگ پلنگ...) فرمودند بررسي نوع و رنگ پوشش حضرت فاطمه و شيوه برش !!!و طرز دوخت آن!!! نياز به تحقيق و پژوهش دارد و يك عزم ملي لازم است تا اين مساله با تحقيقات و مطالعات گسترده مشخص شود ....
اوف! فكر كنيد دود از كله ام بلند شد..
یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶
يكي بود يكي نبود!غير از خدا هيچ كس نبود....فقط خدا بود و خدا!بعد از یه مدتی که معلوم نیست چقدر بوده به دلایلی که معلوم نیست چی بوده خدا تصمیم گرفت آدم خلق کنه .ماجرا از یکی و دوتا و سه تا شروع شد تا اینکه کار به تولید انبوه کشید! این به اصطلاح آدمها همه شون یک طور بودن .همشون از همون مدلی بودن که ما امروز به نام "مرد" می شناسیم !..القصه...نه زیاد فکر نکنین که پس چطور زیاد میشدن؟ نمی دونم یا با تقسیم میتوز یا کلونینگ یا با روشهایی که اون موقع مد بوده و حالا از مد افتاده و توضیح دادنش هم به درد شما نمی خوره . خلاصه دنیا مشکلی نداشت و همه چیز مرتب بود تا اینکه یک عده ایی از اون آدمها شروع کردند به فسق وفجور و کارهای بد بد . چطور و چرا و چگونه اش مهم نیست چون نمی خواهیم وارد جزئیات بشویم. بعد یک عده ایی بلند شدن رفتن پا بوس خدا و ضمنا عرض حال دادن و طرح شکایت کردن.که ای خدا این چه وضعیه ؟ ما امنیت نداریم و خلاصه باید یه فکری به حال ما و این آدم بدها بکنی. خدا هم که قول داده بود این مشکل رو به نحو احسن حل بکنه قانون وضع کرد که آدمها قبل از به دنیا آمدن بررسی بشن و اونهایی که قراره بعدا از آدم بدها بشن قبل از اینکه به دنیا بیایند یک تغییراتی بکنند که خود به خود توی این دنیا حالشون گرفته بشه و خلاصه "مجازات سر خود" باشن .اون آدمها خلق شدن و در اون زمان به نام آدمهای "خدا زده " معروف شدن .بعدا برای کلاس گذاشتن و کم کردن زهر ماجرا اونها رو "زن " صدا کردن !
دوشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۶
(اي كاش مي فهمیدم دقيقا" چه فعل وانفعالي در بدن رخ مي دهد و كجاي بدن از كار مي افتد كه آدم جو زده مي شود!
و نيزبفهمم چطور مي شود از ترشح واسطه هاي شيميايي كه باعث مي شوند آدم فكر كند خيلي سرش مي شود در سيناپس هاي عصبي جلوگيري كرد!)
پ.ن: خب تقریبا" ۲ ساعت کافی است که بگذرد و شما بروید باشگاه و با آهنگ لتز می!!!!!!یکی دو ست ترکیب وی استپ و پونی و مامبو و ال و زانوشکم و ساده و مامبو ساید را بزنید تا سوتی گنده تان را فراموش کنید وبه راحتی نفس بکشید و به خودتان بگویید حالا آنقدرها هم اتفاق مهمی نیفتاده است......خودش درست می شود!!!!!
