یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۶

سوي رندان قلندر به ره آورد سفر

از سفر بر گشته ام !
احساس در وطن بودن (با همه عیب و ایرادهائی که اینجا دارد) چقدر لذتبخش و شیرین است!!! انگار که از بیابانی برهوت به باغی مصفا رسیده باشی!!
اگرچه سفرکردن به دیگر نقاط این زمین پهناور تجربه ای به یاد ماندنی و ارزشمند است، (آن هم کشوری که در آن تلفیق قومیت ها در سایه ثبات و آرامش وتوسعه و رشد بر اساس داشته ها به بهترین نحو ممکن صورت گرفته است)
اگرچه تنها راه علاج افسردگي وخمودي سفر كردن و دور شدن از محدوديت ها و دغدغه هاي ذهني است ،
اگرچه سندباد وار و ماركوپولو گونه زيستن! هميشه آرزوي من بوده است ،
با این حال هر کجا که باشی دلت هوای بوم و بر خودت را دارد. به قول شاعر: موجم که سفر از وطنم دور نسازد...
دو سه روز است با آبگوشت و كوفته و كته و كباب واز اين دست غذاها تغذيه وريدي! مي شوم!
یک دردسر دیگر سفر هم دلق بسطامی و خرقه صوفی و سجاده طامات (سوغاتی)!! آوردن است که همیشه کلی از انرژی مرا در طول سفر می گیرد!
اما در کل همه چیز خوب بود جای شما خالی! دلم برای این کنج نوشتن هم تنگ شده بود در این سفر علاوه بر بهبود حال روحي دوستان زيادي هم پيدا كردم .. دوستاني خوب به مصداق سفر خوش است اگر همسفر شود پيدا!!

جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۸۶

الان مدار صفر درجه با تمام اشعار ،تصنيف ها ، ديالوگها و ترانه هاش خداست!
توضيح:مخصوصا" وقتي يك روز گذارت به بيمارستان مي افته وآدمهاي قديمي را مي بيني .. با خودت فكر مي كني همه چيز سر جاي خودشه.. هيچ چيز تغيير نكرده.. پس چرا من گمان مي كردم حركت كرده ام ..جلو رفته ام ؟
و شب سرگرد فتاحي مي گه: انگار قرار نيست هيچ اتفاق تازه اي بيفتد.. انگار ما آدمها روي نقطه صفر!.. روي مدار صفر درجه ايستاده ايم!
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام همدم شبم یار آنچنان است
جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است.. +گريه كردن عين خر!

شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

معلوليت اون هم در حدي كه ميزان مشاركت انسان رو در زندگي اجتماعي به صفر برسونه غير قابل تصوره.. خدايا!
نمي تونم تصور كنم ..
چطور يك انسان تسلط معلوليت را بر تمام جنبه هاي وجودي اش (اون هم با اون قدرت عجيبی که معلولیت داره )تحمل مي كنه و همه تعاريفي كه از خودش داره در سايه اين نقص محو مي شه؟
آدميزادي كه هميشه دنبال مخاطبي شبيه خودش مي گرده و از تفاوت فراريه چطور با چنين تفاوت وحشتناكي مي تونه كنار بياد؟تفاوتي كه نه تنها هست بلكه گاهي باعث وحشت سايرين مي شه .
آدمي كه هميشه تو روابطش دنبال انعكاس تصاوير مثبت از خودشه و اگه احيانا"‌كسي اين تصاويررو بهش منعكس كنه سريع تر وراحت تر باهاش ارتباط برقرار مي كنه چطوربا هويتي كه اطرافيان ازش مي سازند و اون هم بر پايه نواقص جسمي اش استوار شده كنار مي ياد؟
چرا وقتي اين آدمهاي متفاوت از يك موجود انتزاعي تبديل به يك موجود واقعي پيش روي ما مي شند هر چقدر هم مترقي و متمدن باشيم عكس العملمون با افكارمون در تضاد قرار مي گيره.. مثلا" شوكه مي شيم.. احساس گناه و عذاب وجدان مي كنيم.. دلمون به رحم مياد و .. و .. و .. و تمام چيزهايي كه از حالت طبيعي خارجمون مي كنه و نگاهمون به يك نگاه منجمد و بيگانه تبديل مي شه ...نگاه!
همون دريچه اي كه احساس مخاطب را به ما منعكس مي كنه و ما در اون دنبال امنيت مي گرديم!
توضيح: نوشته شده پيرو آقاي معلول امروز! ودختراي ناشنوا با كلمات بالا و پايين و كش دار و كوتاه اون روز!
شاید هم من معلولم .. من ناتوانم.. منی که تواناییهای آنها را نمی فهمم!

جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

زاغنامه

ماندن در باد ريشه مي خواهد.. ريشه! نه شاخ و برگ و ميوه! اين بالا هيچ چيز نمي ماند!
براي ماندن .. براي زنده ماندن.. چيزهايي بايد داشت چيزهاي كمي .. كه روي زمين باشد!
امضاء:
كلاغ نه چندان كوچك ناجوري كه يك جور ناجوري آن بالا لانه كرده بود وحالا مي خواهد اجازه دهد گنجشكهاي كوچك لانه اش را اشغال كنند!

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶

تصوير ساده از دست دادن

دلم می خواهد برای خودم بنویسم که نیم ساعت پیش نشستم کف سرد و سفید حمام و مثل بچگی ها چمباتمه زدم و شیر آب را بازکردم و های های از ته این دل بی صاحبم زار زدم.. برای خودم.. برای آرزوهای خودم. برای خلوت سرد وساکت زندگیم که دارد آرام آرام می خزد توی این دلم! دوست دارم برای خودم بنویسم که میان گریه سرم را گرفتم زیر شیر آب تا کسی صدای هق هقم را نشنود.. و اشکهایم آنقدر شور و بزرگ بودند که با آب شیرحمام هم شسته نمی شدند.
این زندگی لعنتی انگار یک جایی گیر افتاده است.. یک جای چسبناک!.. حتی دوست داشتن هایش!
شاید به نظر تو این هم یکی دیگر از بچه بازی های من است.. ولی باورکن من هم می خواهم این دل لعنتی را بیندازم میان سینک ظرفشویی و با یک کبریت آتشش بزنم.. خشن شد؟ خوب!دلم را چال کنم در میان یکی از گلدانهای این خانه!ولی نمی توانم!

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۶

will you tell me a story tonight

تقديم به همه آنهايي كه تكه اي از روحشان را در كودكي شان جا گذاشته اند:
روز جهاني كودك از راه مي رسد و من با توجه به نوع كارم از نزديك و ملموس احساسش مي كنم.. اين روزها بدون اينكه بخواهم مدام به روزهاي كودكي فكر مي كنم و گاهي خودم و همسالانم را با بچه هاي اين نسل مقايسه مي كنم براي بچه هاي امروز كه وقتشان به تماشاي انيميشنهاي والت ديسني و بازيهاي پيشرفته كامپيوتري و چه و چه مي گذرد!! اينها كجا ودوران تحريم اقتصادي با كارتونهاي ارزان قيمت شركت ژاپني نيپون كه برنامه هاي كودك تلويزيون ايران را به انحصار در آورده بود كجا؟ اينها كجا و مار و پله و هفت سنگ و قايم موشك و لي لي در گرمي چسبناك ظهرهاي تابستان كجا؟ اينها كجا و سهم يك ساعته ما از تلويزيوني كه آكنده از اخبار و اعلاميه هاي جنگ بود كجا؟
همان جنگي كه ما را خيلي زود از دنياي نابلدي ها و سادگي ها و معصوميت كودكي به دنياي بزرگسالان پرتاب كرد واز ما يك نسل له شده ساخت!!
شايد تنها خاطرات زيباي كودكي ما به همين كارتونها برگردد!!همين كارتونهايي كه آنها هم به نوعي با ترس و وحشت و جنگ آميخته بودند!
دختري به نام نل در جستجوي مادرش، پدر بزرگي كه از فشار مالي به قمار روي آورده بود، برادري با موهاي بلند كه نيمي از صورتش را مي پوشاند و تصويري سياه از بريتانياي قرن نوزدهم!
يورش بردن رامكال به مزرعه ذرت ، تلف شدن گله دامهاي پدر استرلينگ و عزيمت ناخواسته استرلينگ به ميلواكي!
جدا شدن بنر از مادر گربه ، راه يافتن به مزرعه و نهايتا پايان خوشبختي هاي كوتاه و آتش گرفتن مزرعه!
انتظار حنا براي بازگشت مادرش كه براي كار به آلمان رفته بود، آغاز جنگ جهاني و بي خبري از مادرش و سرانجام تحمل سختي هاي فراوان!
نااميدي ها و ناكامي هاي مهاجران بعد از سفر به استراليا در تصاحب و اداره مزرعه !
سرو سامان دادن يك زندگي با بقاياي يك كشتي شكسته در يك جزيره ترسناك خالي از سكنه توسط خانواده دكتر ارنست!!!
و حالا سالهاست كه خبري از لوسيمي-آنت-سباستين و فلون و حنا و بنر و رامكال و ... نيست !!!دلم برايشان تنگ شده .. خيلي زياد!
بعید است اين نسل خاطرات خوش همانند آنچه نسل اول و دوم بعد از انقلاب ۵۷ از دوران کودکی خود به یادگار دارند برای آینده خود به یادگار ببرند!

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

چنين شبها شب قدر است ما را ...هلال ديگران بدر است ما را!

و ما ادراک ما لیلة القدر ؟!!!! لیلة القدر خیر من الف شهر !یک شب یا هزار ماه چه فرقی هست بین زیاد و کم؟ هان؟ برای آدمهایی که از شب ازل تا صبح ابد خفته اند؟هان ای خدای خوب من !آخر برای من خفته چه معنی می دهد ؟که من بنشینم تا به صبح هی بگویم الغوٍث , الغوث ... ؟!! یکی یکی صفات والایت را به آه و ناله و زاری و قسم های بیخودی خود هی بخوانم و هی فریاد کنم یکی یکی لطف های پیشینت را به رخت بکشم بگویم های ای هو یادت هست که آن بودی که این کردی چرا کنون اینی و آن کنی ...بگویم هیهات از خداییت که چنان کنی ... خلاصه هی دست به نقاط حساس احساسِ هو بگذارم و هی تا می توانم اسب خواسته های بیخود خود را در میدان عشق بازی زندان توهمات خود جولان دهم ؟!! و بیش از پیش در زندان وهم خود گرفتار آیم ؟!! قطر دیوار های قطورش را دو چندان کنم ؟!! درش را مهر و موم و تخته و سنگ باز از نو کنم ؟!!هیهات از من که چنین باشم و چنین کنم ... هیهات که هی بگویم الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب ؟!!!!
برای هر ترسمان و هر شوقمان به خدا , پناه برده ایم نه برای این که هدایتمان کند که برای آن که در خواب خوشمان رهایمان کند . خدای من بله !خدای من! امسال می خواهم لحاف رحمتت را بکشم روی سرم و وسط همان آتش تا صبح بخوابم...
مي دونيد سالهای قبل (وقتی منم الغوث الغوث می کردم و قران به سر می گرفتم )همش فکر می کردم چی از خدا بخوام که کم نخواسته باشم !!!و چی بخوام که بیشتر از ظرفیتم هم نباشه؟ اما امسال...............................!!! دلم ذکری می خواد از جنس خدایی که می شناسم و دوستش دارم
«الهی! چه بودی که دوزخ و بهشت نبودی، تا پدید آمدی که خدا پرست کیست؟»
تذكره الاوليا ي شيخ عطار

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

تو راست مي گويي من هنوز بزرگ نشده ام هنوز پی دری می گردم که کسی پشت آن چشم گذاشته باشد . هنوز هم از تنهایی سردم می شود . هنوز هم یاد نگرفته ام آدمها را از زندگیم حذف کنم هنوز هم منتظرم دلم مي خواهد یادم برود کجا بوده ام چه ها دیده ام چه ها کشیده ام و چقدر همیشه تنها بوده ام و هیچ کس پشت هیج دری چشم نگذاشته بود .و هنوز در میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت می گردم .
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری می یاد
ترسون و لرزون
پاشو می زاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون.
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
یالای دره
روی( این میدون)
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

the gadfly

از وقتي يادم مياد هربار براي خريد كتاب مي رفتم يه جوراي عجيبي از خريد "خرمگس" خودداري مي كردم چندين سال!!! بود كه دلم مي خواست بخونمش اما انگليسي بودن نويسنده اش برای من باز دارنده بود.. و با همین ذهنيت بالاخره خريدمش... خوندنش سخت بود واقعا "! .. اما تموم شد!
«رمان خرمگس نخستين کتاب اتل ليليان وينيچ است که در سال ۱۸۹۷ منتشر شد. خرمگس سرگذشت يک مرد انقلابی است که در راه استقلال و آزادی کشور خودـ ايتالياـ کشته می شود. سرگذشت جوانی زيرک، توانا و با استعداد و حساس که با شور جوانی در آرمان های حزب ايتاليای جوان برای بيرون راندن اتريشيان از کشورش و ايجاد ايتاليايی متحد بر پايه ی حکومت جمهوری شريک می شود و ......»
از اون کتابهایی بود که هیچ معادلی نمی تونستی برای کلمات و عباراتش پیدا کنی و همه چیز در اوج کمال بود .. هربار که می خوای کنارش بذاری موجی از راه می رسه و مجبوری ادامه اش بدی و من هم مثل جما عاشق آرتور شدم !!.. البته آرتور نه .. خرمگس!اون آدمی که هربار خرد مي شه تكه هاي وجودش رو دوباره به هم مي چسبونه... تجربه كردن عشق.. مذهب.. دروغ.. خيانت ..و قدرت در بازي هاي زندگي و نهايتا " صيقل خوردن انديشه هاي ساده و خام اش طوري كه ديگه به آسوني شناخته نمي شه.
درجایی از کتاب خرمگس می گه: "جهان برای مردمی که درد را درد و نادرستی را نادرستی احساس می کنند، جايی ندارد جهان به مردمی نياز دارد که جز کارشان چيزی را حس نکنند..."!!
پ.ن: جونم واستون بگه که این پی نوشت متعلق به یکی از بهترین آدمهای این روزهاست!این یعنی اینکه می تونید نخونید!
در مورد اون با هم بودنهای کم و اندکی که نباید خرابشون کرد حق با شماست.. خیلی بهش فکر کردم.
در ادامه این سی ساله شدن زودرس!! هم عرض کنم که هنر اصلی توی یک رابطه ، هنر فاصله هاست، زياد نزديك به هم می سوزيم، زياد دور يخ می زنيم. بايد جای درست و دقيق را پيدا كنيم و همون جا بمونيم!مگه نه؟!

دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۶

اندكي از عشق

«آن قدر نسبت به تو علاقه داشتم که حاضر بودم دل همه را بشکنم . واي که چه قدر احمق بودم .دل خودم را هم شکستم . ديگر دلي برايم نمانده . به هر چه علاقه و اعتقاد داشتم به خاطر تو پشت پا زدم چون تو خيلي خوب بودي و خيلي مرا دوست داشتي و فقط عشق مهم بود . عشق از همه چيز مهم تر بود . و تو نابغه بودي و من عمرت بودم ، جانت بودم . شريک عمرت بودم و گل کوچولويت بودم .زکي ! عشق هم دروغ است . عشق قرص نازايي است چون تو مي ترسيدي بچه دار بشوي . عشق گنه گنه است ، گنه گنه است ، گنه گنه است : اين قدر برا ي نازايي خوردم تا کر شدم . عشق آن وحشت سقط جنين است که تو مرا دچار آن کردي . عشق دل و روده ي مجروح من است . عشق يک نصفش سنبه ي قابله است و نصف ديگرش حمام آب سرد . من مي دانم عشق چه چيزي است . عشق هميشه پشت مستراح آويزان است . بوي دواي ضد عفوني مي دهد . مرده شو ی عشق را ببرد . عشق اين است که تو بغل من بخوابي و لذتم بدهي و با دهان باز باقي شب را بخوابي و من تمام شب را بيدار بمانم و جرات هم نکنم دعا بخوانم چون مي دانم که ديگر حقي به دعا ندارم . عشق تمام آن کارها و حقه هاي کثيفي است که به من ياد دادي و شايد خودت هم از توي کتاب ياد گرفته بودي . خيلي خوب . ديگر با تو و با عشق کاري ندارم . با عشق تو کاري ندارم ....آقای نویسنده!»
«زنیکه ج... .»
«فحش نده . من هم مي دانم به تو چه بگويم .»
«خيلي خوب .»
«نه . خيلي بد و بد و بد . اگر نويسنده ي خوبي بودي شايد تحمل باقي چيزها را مي کردم . اما تمام احوالت را ديده‌ام . حسود ، بداخلاق ، دم دمي ، همه رنگ ،چاپلوس ، پشت سر حرف زن . آن قدر چيزهاي مختلف را ديده‌ام که ديگر از تو بيزارم . آن وقت اين پتياره کثافت زن برادلي ، اوه ، دلم به هم مي خورد . سعي کردم از تو مراقبت کنم ، و شوخي کنم و پرستاريت کنم ، و برايت آشپزي کنم و هروقت خواستي ساکت بمانم و هر وقت خواستي بشاش و پر سروصدا بشوم و تظاهر کنم که خوش بختم و با خشم و حسودي و پستي تو بسازم ، و حالا ديگر تمام شد .»
داشتن و نداشتن
ارنست همینگوی

جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

یادتان هست وقتی از مدرسه بر می گشتیم وقتی چشم انتظار تنها دلخوشی مان یعنی برنامه کودک بودیم همان برنامه ای که راس ساعت ۵ پخش می شد.. حدود ساعت ۵/۴ تلویزیون تصاویری از گمشدگانی را نشان می داد و می گفت: "نامبردگان از فلان تاریخ خانه را ترک کرده و تا کنون مراجعت ننموده اند"
چهره های آشفته شان یادتان هست؟ انگار از تمام روزمره گی ها و کسالتهای دنیا فرار کرده باشند.. انگار خیال پیدا شدن نداشتند..!
می خواهم بدانم هنوز هم آن برنامه را پخش می کنند؟ می خواهم گم شوم!
شاید با مادرم به زیارتگاهی بروم و در شلوغی آنجا خودم را گم کنم!..
شاید از خانه خارج شوم و مراجعت نکنم!
گم شدن غایت توانایی هر کسی است .چیزی که از عهده هر کسی خارج است!
اینکه بتوانی گم شوی و از اسارت دیگران خلاص شوی.. شاید گم که بشوی خودت را پیدا کنی! اصلا"گم شدن انسان را آزاد می کند!
در گفتار عاميانه به كسي كه از او عصباني هستيم، مي گوييم: گم شو! . برو گم شو! ناسزاي زيبايي است در زبان فارسی . بيشتر به دعا مي ماند.

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

اگر از حال و هوای این روزهایم پرسیده باشید.. از آن ماهی های زیر آبم....
از آنها که گریه می کنند و حین گریه کردن شانه هایشان با پولکهای براق تکان می خورد!
.. حتما"می گویید ماهی که گریه نمی کند!!!
راست می گویید ...! ماهی که گریه نمی کند!!!
اصلا"ماهی چه طوری گریه کند؟!!!
ماهی که تا توی تخم چشمش آب است !!!

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

شركت در يك مسابقه!

با فشار دادن دکمه شماره یک زن ثروتمند..
دکمه شماره دو زن سازگار
و دکمه شماره ۳ زن زیبا ووسوسه انگیز
را انتخاب کنید!

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

آهاي درسهاي نخوانده كنار برويد مي خواهم رمان بخوانم!

همانا يكي از لذت بخش ترين كارهاي دنيا آمادگاه رفتن با برادر زاده نازنين و در انبوه كتابها دست و پا زدن و پيش حسين آقا صاحب كتابفروشي كمند رفتن و كتاب خريدن و كافي شاپ رفتن و يك شكلات گلاسه گنده خوردن و عذاب وجدان نگرفتن و پياده از روي سي وسه پل هي رفتن وبر گشتن و بين درو دهاتي ها و اراذل واوباش زير طاقي هاي پل لول خوردن و پيتزا خوردن و باز هم عذاب وجدان نگرفتن و تا ساعت سه و چهار صبح به لطف پسر خواهر مهربان به همراه برادر زاده نازنين فيلمهاي روي پرده سينماي امريكا را ديدن!!و خوابيدن تا لنگ ظهر و از خواب بيدار شدن و كتاب خواندن تا مرز مردن! و ناهار ۱۵ عدد ! كتلت خوردن و عذاب وجدان نگرفتن!!و كارتون عروس مرده و گارفيلد ۲ براي اِن اُمين بار ديدن و باز كتاب خواندن و خانه برادر جان رفتن و بستني وكيك خوردن و باز هم عذاب وجدان نگرفتن!! و برگشتن و وبلاگ نوشتن مي باشد!
راستي به اين نتيجه رسيدم كه اولاد حلال زاده وقتي دايي نداره چاره اي نداره جز اينكه به عمه كوچيكش بره!

شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶

آن سر اصلي نهان وآن سر فرعي عيان!


«زنی که درون من است سر به عصيان برمی‌دارد و لگد می‌کوبد به جداره‌های داخلی روحم، چنگ می‌اندازد و دندان به هم می‌سايد. زنی که بيرون من است اما لبخند می‌زند به مرد و رويش را برمی‌گرداند و بی‌کلام به کارش ادامه می‌دهد. زن بيرون ديگر چم و خم زندگی را از بر شده، به کولی‌گری‌های آن ديگری توجهی ندارد. ياد گرفته همين است که هست؛ و تازه همين که هست می‌توانست هزاربار بدتر از اين هم باشد. زن ساکت می‌ماند تا مردم دنيای بيرون نگاهش کنند، به او لبخند بزنند و حسرت خوشبختی‌ش را داشته باشند. زن درون اما هنوز و هر روز دندان به هم می‌سايد و چنگ می‌زند بر رشته‌های دلم.»
زن بی‌اجازه

دوشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۶

اهميت يعني صرف وقت وانرژي وپول براي كسي !
اصلا اهميت يعني در اولويت قرار داشتن:يعني اينكه تو ليست to doي يه نفر رديف اول يا دوم باشي !

یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

فردا كه من از خواب بيدار مي شوم و روز لعنتي ام را شروع مي كنم..فردا كه وقتي ماشين را روشن مي كنم اولين دغدغه ام مكان نشانگر سوخت اتوموبيلم است.. فردا كه تا ظهر وقتم به مكاتبه و كاغذ و كاغذ بازي ! و نخود چي خورون با اره و اوره و حسن كوره مي گذرد .. فردا كه دلخوشي ام حظ ناز و غمزه هاي رييس و نگراني ام راست و چپ نگاه كردنش است .. فردا كه نيمي از وقتم به خاله زنك بازي هاي تخصصي و فوق تخصصي مي گذرد.. فردا كه ظهر رسيده ونرسيده ناهارم را كوفت مي كنم و سرم را روي زمين نگذاشته تا شب خوابم مي برد.. فردا كه تنها فعاليت فرهنگي ام شركت در جنگ فيتيله است !!.. فردا كه ورزش نمي روم.. كتاب نمي خوانم.. به فكر درس خواندن نيستم.. فردا كه هيچ غلطي نمي كنم پرواز شاهيده در خاك آمريكا به زمين مي نشيند !
امضاء: يك بلاگر نه غرب زده ..نه شرق زده ..فلك زده!

جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶

دلم مي خواد بدونم اين "جاي گرم" كجاست كه نفس من ازش بلند مي شه؟
و نهايت اينكه اگر كله ها را بشكافي اخر تصورشان از خوشبختي به لامبورگيني و فراري ختم مي شود

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

لخت وبرهنه بودن احساست جلوی چشمهای بی اعتنا!! اینجوریاست!
مي خوام بگم:
Mi amas vin
Amas mi vin
Vin mi amas
Mi vin amas
Vin amas mi
Amas vin mi
پ.ن:اینمه!! يعني دردم اينه!