دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۶

پيش نوشت:
من:نوستالژي !فرفره...فرفره..فرفره!نوستالژي ي ي ي!
اون:خب چرا يكي درست نمي كني؟!
نوستالژي يعني بوده هايي كه اكنون نيستند ..!شايد هم هستند !اما جدا از هستنده هاي اصلي خود !وامانده و جدا شده!نوستالژي يعني غياب و فراموشي ونابودي از جنس زمان.نوستالژي يعني تصاوير با همان فيلتر قهوه اي sepia
نوستالژی از جنس زمان از دست رفته است بايد هزار لايه بشكافي تا به انها برسي و اغلب تلاش براي رسيدن به انها و واخواني انها از زيستگاه اصلي شان يعني ذهن و ناخود آگاه جايي كه خاطره هايمان زندگي مي كنند ومي ميرند بيهوده و عبث است ..گاهي غم و حسرت خاطره و آن لذت اصلي دروني نداشتن و نديدن و از دست دادن! به هزار لذت بازسازي شده بيروني و بصري مي ارزد!

چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶

يك رفتار فرهنگي خاص

زمين در هزار جريب بود متري هفت تا تك توماني آن موقع من ۲۴ هزار تومان دادم يه پيكان خريدم حالا قيمت آن زمينها سر به فلك گذاشته..اما كسي از پيكان آلبالويي يادش نمياد!


مغازه دو نبش خيابان حكيم نظامي را فروختيم ۵۰۰ تومان !بعد از ۴ سال شد ۵ ميليون تومان! حالا هم كه نپرس!


اصلا كي ساقي رو آدم حساب مي كرد چه رسد به اينكه در رشته اي كه من قبول شدم قبول بشود .آن موقع که پارادوکس اولبرس و واکنش های تراساختی در محلول های آبی و کالبد شکافی میاندوراه انسان جهد وجوانی من بود او یک قل دو قل بازی می کرد حالا دستياري قبول شده!اي تف به اين روزگار!


از اين صحبتها خيلي شنيده ايم ..ازآادمهاي دور وبرمان ...كسي نيست بگويد:
شما كه مي گوييد در زمينهاي هزار جريب سگ بچه نمي كرد..پس براي چه غر مي زنيد؟
شما هم كه اگر چندين باب مغازه ديگر در فلان و بهمان خيابان داشتيد باز هم طمع مي كرديد و مي فروختيد!
در مورد آخر خب البته حق با نق زننده !است و اصلا ساقي كي بود كه دستياري قبول بشه؟!
اما جداي از شوخي ما آدمها كي ياد مي گيريم كه مسؤوليت اعمال و گفتار و تصميمات خود را بپذيريم ؟چرا ياد گرفته ايم در پيروزيها و بردهاي زندگي خود را قهرمان و در شكستها و باختها قرباني جلوه دهيم..هميشه تغييرات زندگي مان را حاصل عوامل غير قابل پيش بيني مي دانيم و بجاي انكه دستاوردهاي خود را حاصل عمل آگاهانه و ناآگاهانه خود بدانيم در صدد رصدکردن نيروهاي ناشناخته اي هستيم كه هستي ما را مشروط به خود كرده اند و ما را از عمل باز مي دارندهمه مي دانيم انسان تنها موجودي است كه توانايي شناخت خود و محيطي كه در آن بسر مي بردرا دارد و مي تواند هر موقعيت مشخصي را براي تحقق خود و آرزوهايش به خدمت بگيرد. ناكامي ها ي ما تنها حاكي از آن است كه ما نه خود را و نه غير خود را ونه محيط و نه زمينه اي را كه در آن دست به عمل مي زنيم نمي شناسيم و وقوفي بر آنها نداريم .ما هرچه بوده ايم و هرچه هستيم و هرچه خواهيم بود تنها حاصل تصميم گيري ها ي خودمان است.نمي خواهم سهم برخي مولفه هاي غير قابل پيش بيني و خارج از كنترل را ناديده بگيرم قطعا تغيير برخي از بردارهاي خاص بر برونداد زندگي تك تك ما تاثير مي گذارد اما سهم ارادي ما در زندگي انقدر هست كه زندگي را مديريت پذير سازد

دوشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۶


تصاویری که از ارتباطات منحصرا" کلامی شکل می گیره با تصاویر واقعی و ملموس تفاوت داره چون ساخته وپرداخته ذهن آدمی اند..ذهن و نیروی سازنده درون دست به دست هم می دهند و تصاویر و چهره هایی را که مورد علاقه ماست می سازند..نیروی درون هم که استدلال و انتخاب نمی کنه! فقط خلاقانه !به سازش و پردازش تصاویر می پردازه!.. این تصاویر واقعا" لذت بخش اند چون با برداشتهای درونی خودت از اونها لذت می بری و حتی نمی خواهی اون تصویر ذهنی به یک تصویر عینی تبدیل بشه..درست مثل وقتی که از خوندن یک داستان بیشتر از دیدن فیلم اون لذت می بری!!
پ.ن:
بعضي از آقايان هستند در پايتخت! كه نمي شناسيشون و براي اولين بار صداشون رو از پشت تلفن مي شنوي..اونوقت هي دوست داري فكر كني ۵۴ سالشونه و موهاشون جو گندميه وچاق و قد بلند هستند و زن و يك دونه پسرشون رو تو سانحه هوايي از دست دادند !!!!و مثنوي وخيام مي خونند و دستي هم در موسيقي دارند!کلی عزت الله انتظامی اند واسه خودشون!بعد هي دوست داري به نصيحتهاشون گوش كني و در همون ده دقيقه اول مي بيني داري بهش مي گي :«مي دونيد چيه؟من مي دوم..سرعتم هم بد نیست اما سرعت هدفم از من بیشتره و روز به روز از من دورتر می شه...»!.......... خب آدميزاده ديگه !!!

سه‌شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶

وقتي بوسه هست گاز چرا؟

بی شک معجزه ای در کار است که آب لوله کشی در لوله ها جریان دارد..با زدن کلید برق چراغها روشن می شود ! ماشینها در خیابانهای اسفالت شده در حال تردد هستند و تلفن و حتی اینترنت!! داریم..! طاعون و آبله در کشورمان تقریبا ریشه کن شده است و امکان واکسیناسیون کودکان علیه فلج اطفال وجود دارد و از همه مهمتر اینکه غذای گرم داریم!
ممنون خداجون!

جمعه، آبان ۲۵، ۱۳۸۶

احساسات اداري ام پريود شده است.. دقيق تر مي خواهيد بدانيد گه گيجه! گرفته است..خب البته گه گيجه ! حرف زشتي است اما واژه رسا و گويايي است!
مي دانيد اين روزها هيچ چيز اداره ما به هيچ كجايش بند نيست!
نمي دانم اين پست و مقام چيست كه عده اي براي به دست آوردن يا از دست ندادنش اين طور مذبوحانه دست وپا مي زنند! البته نمي خواهم منكر وسوسه شيريني بشوم كه هر انساني براي به دست آوردن آن دارد!...اصلا" يك كار! بياييد در مورد مضاف ومضاف اليه بحث كنيم كدام يكي آن ديگري را از بين مي برد زبون و پست مي سازد؟فاسد مي كند؟! ..يا درمورد مالكيت و مملوكيت!چطور است؟هان؟
مثلا"پست و مقام من "بد است يا "من مقام" و" من پست"؟
خوش به حال آن دسته كه نه دلبسته ميز هستند و نه دلداده حزب و باند و ودسته وعشيره و قوم خاصي! اينكه كه در اين اوضاع بلبشوي اداره چرا نقل مكان من دغدغه رييس رؤسا شده است هم حكايت ديگري است! رفتن و ماندن خودشان معلوم نيست آن وقت پايشان را در يك كفش كرده اند كه من بايد به اتاق خودم بروم !
راستش اگر تغيير و تحولي صورت بگيرد براي من هم آينده اي بهتر از آينده بي نظيربوتو رقم زده نمي شود!
خب بگذريم.. صبح اسباب كشي كردم و آمدم اتاق خودم.. دست وپايم باز شده است.. شلنگ و تخته مي اندازم.. خانم خودم شده ام!!! آقاي م آمد همه جا را گردگيري كرد ..خاك مرگ برداشته بود..!
دوستان خوبم !در اينكه من آدم احمقي هستم شك نكنيد !
و همچنين در فروتني وتواضعم! از اين بابت كه هيچ وقت در اين مدت به شما نگفتم كه ۵-۶ ماه است مسوول يكي از واحدها شده ام .
اما بخاطر همان حماقت خدادادي! و به اسم وابستگي به همكاران قبلي و به رسم ادب و احترام به صاحب قبلي اين عنوان و آن اتاق! نقل مكان نكرده بودم .
تا اينكه ديروز خبر رسيد كه اتاقم در حال اشغال شدن است.. من هم از صبح اينجا سنگر گرفته ام!سفت و محكم نشسته ام كه مبادا آقاي پ!! اتاق را تصاحب كند! اين اتاق طبقه سوم است در اين طبقه رفت و آمد ارباب رجوع كمتر است .مكان دنج تري است و چشم انداز خوبي هم دارد! صبح كه اسباب كشي تمام شد همكاران سابق تا دم در اتاقم بدرقه ام كردند..
مي دانيد دلم ريخت پايين! نمي دانم چرا و كجا ريخت! اما يك دفعه ياد مراسم تشييع جنازه افتادم فكر كنم آن موقع هم اتفاقي مشابه همين مي افتد.. دوست و همكار و فاميل بدرقه ات مي كنند تا به منزل جديدت بروي و بعد تو مي ماني و تنهايي و تنهايي و تنهايي! مهم نيست منزل جديدچقدر فراخ وو سيع باشد يا چه اندازه تنگ و تاريك.. هرطور كه باشد همان قدر! و به همان اندازه !تنهايي!
ببخشيد نمي خواستم حرفهاي نا خوشايند بزنم
بگذريم!اصلا دنيا محل گذر است ، مگر نه؟!..گذر پامنار..گذر لوتي صالح..گذر خان نايب.. و گذر همان پوستي كه گذارش به دباغ خانه مي افتد!

دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۶

ببر مردم شناس

يکي بود يکي نبود. در روزگاران قديم ببري از باغ‌وحش امريکا گريخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسياري از عادات آدميان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد. اولين روزي که به منزل رسيد يوز‌پلنگي را ملاقات کرد و به او گفت:«صحيح نيست که من و تو براي قوت‌مان به شکار رويم. حيوانات ديگر را وا مي‌داريم که غذاي‌مان را براي‌مان تهيه ببينند.» يوز‌پلنگ پرسيد:«چه‌گونه اين کار را مي‌توانيم انجام دهيم؟» ببر گفت:«خيلي ساده است به آن‌ها مي‌گوييم که من و تو با هم مشت‌بازي خواهيم کرد و براي تماشاي اين مسابقه بايستي هر کدام از جانوران گراز وحشي تازه‌کشته‌اي با خود بياورند. بعد من و تو بدون اين‌که آزاري به هم رسانيم به سرو کول يک‌ديگر مي‌پريم و بعد خواهي گفت که استخوان پنجه‌ات در روند دوم شکست و من ادعا خواهم کرد که استخوان پنجه‌ام در روند اول شکست. پس از آن هم مسابقة بعد‌مان را اعلان مي‌کنيم و آن‌ها بايستي دو‌باره گراز وحشي همراه بياورند.» يوز‌پلنگ گفت:«تصور نمي‌کنم کارگر بيفتد.» ببر گفت:«چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهي بود، چون من مشت‌زن بي‌تجربه‌اي هستم و من به همه مي گويم حتماَ من بازنده نيستم، زيرا تو مشت‌زن بي‌تجربه‌اي هستي و همه آرزو مي‌کنند که تماشاگر چنين جنگي باشند.» به اين ترتيب يوز‌پلنگ به همه گفت که برندة مسلم است چون ببر مشت‌زن بي‌تجربه‌اي است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نيست چون يوز‌پلنگ مشت‌زن خامي است. شب مسابقه فرا‌ رسيد. ببر و يوز‌پلنگ به شکار نرفته بودند و خيلي گرسنه بودند، مي‌خواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام رسد و گراز‌هاي وحشي تازه شکارشده را که جانوران بايستي همراه داشته باشند بخورند. اما در ساعت موعود هيچ‌کس نيامد. روباهي گفته بود:«من اين قضيه را اين‌طور تجزيه و تحليل مي‌کنم: اگر يوز‌پلنگ برندة مسلم است و ببر مسلماَ بازنده نيست پس مساوي خواهند شد و چنين مسابقه‌اي بسيار خسته‌کننده است. مخصوصاَ وقتي طرفين مسابقه مشت‌زن‌هاي خام و بي‌تجربه‌اي هستند.» جانوران ديگر اين منطق را پذيرفتند و به گود نزديک نشدند. وقني شب به نيمه رسيد و مشهود گشت که حيوانات نخواهند آمد و گرازي براي خوردن نخواهد بود ببر و يوز‌پلنگ به جان يک‌ديگر افتادند وهر دوآن چنان مجروح گشتند و آن چنان از پا در افتادند که يک جفت گراز وحشي که از آن حوالي مي‌گذشتند به آن‌ها حمله‌ور شدند و به سادگي آن‌ها را کشتند.
نتيجه اخلاقي: مثل انسان زيستن عاقبت خوشي ندارد.
جيمزتربر

شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۶

روزها که از خواب بیدار می شوم گویی هوشیار نیستم .انگار هنوزدر خواب باشم ..خوابی درون خواب دیگر و همین طور تا بی نهایت!
می دانید آدم کم کم همانند سرنوشتش می شود.. اصلا" آدم بعد از مدتی شرایطش !!می شود!!! سپرده ام به روزها مرا که در تاریکی دراز کشیده ام فراموش کنند!

چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶

امروز رفتيم قبرستان !شخصاً از قبرستان‌ بدم نمي‌آيد، با کمال ميل در آنجا گردش مي‌کنم، و از نوشته هاي روي سنگ هاي افقي و عمودي گرته برداري مي كنم گاهي به دردم خورده است، گاهي از آنها چيزي ياد گرفته ام و گاهي انقدر مضحك بوده است كه بي اختيار بلند خنديده ام ! وقتي خيلي كوچك بودم يك روز به خاطر همين پرسه زدن در دنياي مردگان در قبرستان گم شدم راستش را بخواهيد هنوز مزه گم شدن لابلاي مردگان تا خنكاي غروب زير زبانم است! خيال مي‌کنم به گردش در قبرستان‌ها ميل بيش‌تري دارم تا در جاهاي ديگر. بوي نعش‌ها که از زير علف و خاک و برگ مشام را نوازش مي دهد خيلي هم نامطبوع نيست. شايد يک‌خرده زيادي شيرين و يک خرده سمج باشد اما راستي که چه‌قدر از بوي زندگان، بوي زير بغل، بوي پا، بوي ماتحت، بوي نطفه پلاسيده و بوي تخمک بارور نشده بهتر است !خلاصه قبرستان‌ها را به من واگذاريد و شما خود به باغ و صحرا برويد!!!!!!!!!

دوشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۶

در اين پاييز هزار نقش هزار رنگ زيبا.. در اين روزهاي خيال انگيز با هزار هزار برگ رقصان آدم گاهي بي آنكه مست يا افيون زده يا در خلسه باشد هيچ چيز حس نمي كند....!

فقط دلم مي خواهد در غروب يكي از اين روزهاي پاييزي توي يك قايق كه طنابش به اسكله وصل باشد بنشينم پاهايم را توي آب بگذارم و همان‌طور كه لرزش‌ِ امواج را حس مي‌كنم صداي‌ِ جلز و ولز قرص‌ِ خورشيد را توي آب بشنوم.. صداي خورشيد را كه دارد سرد مي شود..

اينها حرفهاي شاعرانه نيست باور كنيد ..! هر سني لذتهاي خاص خودش را دارد!

پنجشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۶

"خودم" را گم كرده ام! " خودم " را فراموش كرده ام! "خودم " بين خودهاي مختلفي كه دارم محو شده است! منظورم "خود خودم" است! خيلي دردناك است كه آدم خودش باشد امادردناک‌تر اين است که آدم خودش نباشد، حالا هر اسمي مي‌خواهند رويش بگذارند. چون وقتي که آدم خودش باشد مي‌داند که چه بايد بکند تا کم‌تر خودش باشد، در صورتي که وقتي آدم خودش نباشد، مي‌شود هرکس و ناکسي !

یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۶

سوي رندان قلندر به ره آورد سفر

از سفر بر گشته ام !
احساس در وطن بودن (با همه عیب و ایرادهائی که اینجا دارد) چقدر لذتبخش و شیرین است!!! انگار که از بیابانی برهوت به باغی مصفا رسیده باشی!!
اگرچه سفرکردن به دیگر نقاط این زمین پهناور تجربه ای به یاد ماندنی و ارزشمند است، (آن هم کشوری که در آن تلفیق قومیت ها در سایه ثبات و آرامش وتوسعه و رشد بر اساس داشته ها به بهترین نحو ممکن صورت گرفته است)
اگرچه تنها راه علاج افسردگي وخمودي سفر كردن و دور شدن از محدوديت ها و دغدغه هاي ذهني است ،
اگرچه سندباد وار و ماركوپولو گونه زيستن! هميشه آرزوي من بوده است ،
با این حال هر کجا که باشی دلت هوای بوم و بر خودت را دارد. به قول شاعر: موجم که سفر از وطنم دور نسازد...
دو سه روز است با آبگوشت و كوفته و كته و كباب واز اين دست غذاها تغذيه وريدي! مي شوم!
یک دردسر دیگر سفر هم دلق بسطامی و خرقه صوفی و سجاده طامات (سوغاتی)!! آوردن است که همیشه کلی از انرژی مرا در طول سفر می گیرد!
اما در کل همه چیز خوب بود جای شما خالی! دلم برای این کنج نوشتن هم تنگ شده بود در این سفر علاوه بر بهبود حال روحي دوستان زيادي هم پيدا كردم .. دوستاني خوب به مصداق سفر خوش است اگر همسفر شود پيدا!!

جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۸۶

الان مدار صفر درجه با تمام اشعار ،تصنيف ها ، ديالوگها و ترانه هاش خداست!
توضيح:مخصوصا" وقتي يك روز گذارت به بيمارستان مي افته وآدمهاي قديمي را مي بيني .. با خودت فكر مي كني همه چيز سر جاي خودشه.. هيچ چيز تغيير نكرده.. پس چرا من گمان مي كردم حركت كرده ام ..جلو رفته ام ؟
و شب سرگرد فتاحي مي گه: انگار قرار نيست هيچ اتفاق تازه اي بيفتد.. انگار ما آدمها روي نقطه صفر!.. روي مدار صفر درجه ايستاده ايم!
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام همدم شبم یار آنچنان است
جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است.. +گريه كردن عين خر!

شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

معلوليت اون هم در حدي كه ميزان مشاركت انسان رو در زندگي اجتماعي به صفر برسونه غير قابل تصوره.. خدايا!
نمي تونم تصور كنم ..
چطور يك انسان تسلط معلوليت را بر تمام جنبه هاي وجودي اش (اون هم با اون قدرت عجيبی که معلولیت داره )تحمل مي كنه و همه تعاريفي كه از خودش داره در سايه اين نقص محو مي شه؟
آدميزادي كه هميشه دنبال مخاطبي شبيه خودش مي گرده و از تفاوت فراريه چطور با چنين تفاوت وحشتناكي مي تونه كنار بياد؟تفاوتي كه نه تنها هست بلكه گاهي باعث وحشت سايرين مي شه .
آدمي كه هميشه تو روابطش دنبال انعكاس تصاوير مثبت از خودشه و اگه احيانا"‌كسي اين تصاويررو بهش منعكس كنه سريع تر وراحت تر باهاش ارتباط برقرار مي كنه چطوربا هويتي كه اطرافيان ازش مي سازند و اون هم بر پايه نواقص جسمي اش استوار شده كنار مي ياد؟
چرا وقتي اين آدمهاي متفاوت از يك موجود انتزاعي تبديل به يك موجود واقعي پيش روي ما مي شند هر چقدر هم مترقي و متمدن باشيم عكس العملمون با افكارمون در تضاد قرار مي گيره.. مثلا" شوكه مي شيم.. احساس گناه و عذاب وجدان مي كنيم.. دلمون به رحم مياد و .. و .. و .. و تمام چيزهايي كه از حالت طبيعي خارجمون مي كنه و نگاهمون به يك نگاه منجمد و بيگانه تبديل مي شه ...نگاه!
همون دريچه اي كه احساس مخاطب را به ما منعكس مي كنه و ما در اون دنبال امنيت مي گرديم!
توضيح: نوشته شده پيرو آقاي معلول امروز! ودختراي ناشنوا با كلمات بالا و پايين و كش دار و كوتاه اون روز!
شاید هم من معلولم .. من ناتوانم.. منی که تواناییهای آنها را نمی فهمم!

جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

زاغنامه

ماندن در باد ريشه مي خواهد.. ريشه! نه شاخ و برگ و ميوه! اين بالا هيچ چيز نمي ماند!
براي ماندن .. براي زنده ماندن.. چيزهايي بايد داشت چيزهاي كمي .. كه روي زمين باشد!
امضاء:
كلاغ نه چندان كوچك ناجوري كه يك جور ناجوري آن بالا لانه كرده بود وحالا مي خواهد اجازه دهد گنجشكهاي كوچك لانه اش را اشغال كنند!

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶

تصوير ساده از دست دادن

دلم می خواهد برای خودم بنویسم که نیم ساعت پیش نشستم کف سرد و سفید حمام و مثل بچگی ها چمباتمه زدم و شیر آب را بازکردم و های های از ته این دل بی صاحبم زار زدم.. برای خودم.. برای آرزوهای خودم. برای خلوت سرد وساکت زندگیم که دارد آرام آرام می خزد توی این دلم! دوست دارم برای خودم بنویسم که میان گریه سرم را گرفتم زیر شیر آب تا کسی صدای هق هقم را نشنود.. و اشکهایم آنقدر شور و بزرگ بودند که با آب شیرحمام هم شسته نمی شدند.
این زندگی لعنتی انگار یک جایی گیر افتاده است.. یک جای چسبناک!.. حتی دوست داشتن هایش!
شاید به نظر تو این هم یکی دیگر از بچه بازی های من است.. ولی باورکن من هم می خواهم این دل لعنتی را بیندازم میان سینک ظرفشویی و با یک کبریت آتشش بزنم.. خشن شد؟ خوب!دلم را چال کنم در میان یکی از گلدانهای این خانه!ولی نمی توانم!

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۶

will you tell me a story tonight

تقديم به همه آنهايي كه تكه اي از روحشان را در كودكي شان جا گذاشته اند:
روز جهاني كودك از راه مي رسد و من با توجه به نوع كارم از نزديك و ملموس احساسش مي كنم.. اين روزها بدون اينكه بخواهم مدام به روزهاي كودكي فكر مي كنم و گاهي خودم و همسالانم را با بچه هاي اين نسل مقايسه مي كنم براي بچه هاي امروز كه وقتشان به تماشاي انيميشنهاي والت ديسني و بازيهاي پيشرفته كامپيوتري و چه و چه مي گذرد!! اينها كجا ودوران تحريم اقتصادي با كارتونهاي ارزان قيمت شركت ژاپني نيپون كه برنامه هاي كودك تلويزيون ايران را به انحصار در آورده بود كجا؟ اينها كجا و مار و پله و هفت سنگ و قايم موشك و لي لي در گرمي چسبناك ظهرهاي تابستان كجا؟ اينها كجا و سهم يك ساعته ما از تلويزيوني كه آكنده از اخبار و اعلاميه هاي جنگ بود كجا؟
همان جنگي كه ما را خيلي زود از دنياي نابلدي ها و سادگي ها و معصوميت كودكي به دنياي بزرگسالان پرتاب كرد واز ما يك نسل له شده ساخت!!
شايد تنها خاطرات زيباي كودكي ما به همين كارتونها برگردد!!همين كارتونهايي كه آنها هم به نوعي با ترس و وحشت و جنگ آميخته بودند!
دختري به نام نل در جستجوي مادرش، پدر بزرگي كه از فشار مالي به قمار روي آورده بود، برادري با موهاي بلند كه نيمي از صورتش را مي پوشاند و تصويري سياه از بريتانياي قرن نوزدهم!
يورش بردن رامكال به مزرعه ذرت ، تلف شدن گله دامهاي پدر استرلينگ و عزيمت ناخواسته استرلينگ به ميلواكي!
جدا شدن بنر از مادر گربه ، راه يافتن به مزرعه و نهايتا پايان خوشبختي هاي كوتاه و آتش گرفتن مزرعه!
انتظار حنا براي بازگشت مادرش كه براي كار به آلمان رفته بود، آغاز جنگ جهاني و بي خبري از مادرش و سرانجام تحمل سختي هاي فراوان!
نااميدي ها و ناكامي هاي مهاجران بعد از سفر به استراليا در تصاحب و اداره مزرعه !
سرو سامان دادن يك زندگي با بقاياي يك كشتي شكسته در يك جزيره ترسناك خالي از سكنه توسط خانواده دكتر ارنست!!!
و حالا سالهاست كه خبري از لوسيمي-آنت-سباستين و فلون و حنا و بنر و رامكال و ... نيست !!!دلم برايشان تنگ شده .. خيلي زياد!
بعید است اين نسل خاطرات خوش همانند آنچه نسل اول و دوم بعد از انقلاب ۵۷ از دوران کودکی خود به یادگار دارند برای آینده خود به یادگار ببرند!

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

چنين شبها شب قدر است ما را ...هلال ديگران بدر است ما را!

و ما ادراک ما لیلة القدر ؟!!!! لیلة القدر خیر من الف شهر !یک شب یا هزار ماه چه فرقی هست بین زیاد و کم؟ هان؟ برای آدمهایی که از شب ازل تا صبح ابد خفته اند؟هان ای خدای خوب من !آخر برای من خفته چه معنی می دهد ؟که من بنشینم تا به صبح هی بگویم الغوٍث , الغوث ... ؟!! یکی یکی صفات والایت را به آه و ناله و زاری و قسم های بیخودی خود هی بخوانم و هی فریاد کنم یکی یکی لطف های پیشینت را به رخت بکشم بگویم های ای هو یادت هست که آن بودی که این کردی چرا کنون اینی و آن کنی ...بگویم هیهات از خداییت که چنان کنی ... خلاصه هی دست به نقاط حساس احساسِ هو بگذارم و هی تا می توانم اسب خواسته های بیخود خود را در میدان عشق بازی زندان توهمات خود جولان دهم ؟!! و بیش از پیش در زندان وهم خود گرفتار آیم ؟!! قطر دیوار های قطورش را دو چندان کنم ؟!! درش را مهر و موم و تخته و سنگ باز از نو کنم ؟!!هیهات از من که چنین باشم و چنین کنم ... هیهات که هی بگویم الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب ؟!!!!
برای هر ترسمان و هر شوقمان به خدا , پناه برده ایم نه برای این که هدایتمان کند که برای آن که در خواب خوشمان رهایمان کند . خدای من بله !خدای من! امسال می خواهم لحاف رحمتت را بکشم روی سرم و وسط همان آتش تا صبح بخوابم...
مي دونيد سالهای قبل (وقتی منم الغوث الغوث می کردم و قران به سر می گرفتم )همش فکر می کردم چی از خدا بخوام که کم نخواسته باشم !!!و چی بخوام که بیشتر از ظرفیتم هم نباشه؟ اما امسال...............................!!! دلم ذکری می خواد از جنس خدایی که می شناسم و دوستش دارم
«الهی! چه بودی که دوزخ و بهشت نبودی، تا پدید آمدی که خدا پرست کیست؟»
تذكره الاوليا ي شيخ عطار

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

تو راست مي گويي من هنوز بزرگ نشده ام هنوز پی دری می گردم که کسی پشت آن چشم گذاشته باشد . هنوز هم از تنهایی سردم می شود . هنوز هم یاد نگرفته ام آدمها را از زندگیم حذف کنم هنوز هم منتظرم دلم مي خواهد یادم برود کجا بوده ام چه ها دیده ام چه ها کشیده ام و چقدر همیشه تنها بوده ام و هیچ کس پشت هیج دری چشم نگذاشته بود .و هنوز در میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت می گردم .
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری می یاد
ترسون و لرزون
پاشو می زاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون.
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
یالای دره
روی( این میدون)
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

the gadfly

از وقتي يادم مياد هربار براي خريد كتاب مي رفتم يه جوراي عجيبي از خريد "خرمگس" خودداري مي كردم چندين سال!!! بود كه دلم مي خواست بخونمش اما انگليسي بودن نويسنده اش برای من باز دارنده بود.. و با همین ذهنيت بالاخره خريدمش... خوندنش سخت بود واقعا "! .. اما تموم شد!
«رمان خرمگس نخستين کتاب اتل ليليان وينيچ است که در سال ۱۸۹۷ منتشر شد. خرمگس سرگذشت يک مرد انقلابی است که در راه استقلال و آزادی کشور خودـ ايتالياـ کشته می شود. سرگذشت جوانی زيرک، توانا و با استعداد و حساس که با شور جوانی در آرمان های حزب ايتاليای جوان برای بيرون راندن اتريشيان از کشورش و ايجاد ايتاليايی متحد بر پايه ی حکومت جمهوری شريک می شود و ......»
از اون کتابهایی بود که هیچ معادلی نمی تونستی برای کلمات و عباراتش پیدا کنی و همه چیز در اوج کمال بود .. هربار که می خوای کنارش بذاری موجی از راه می رسه و مجبوری ادامه اش بدی و من هم مثل جما عاشق آرتور شدم !!.. البته آرتور نه .. خرمگس!اون آدمی که هربار خرد مي شه تكه هاي وجودش رو دوباره به هم مي چسبونه... تجربه كردن عشق.. مذهب.. دروغ.. خيانت ..و قدرت در بازي هاي زندگي و نهايتا " صيقل خوردن انديشه هاي ساده و خام اش طوري كه ديگه به آسوني شناخته نمي شه.
درجایی از کتاب خرمگس می گه: "جهان برای مردمی که درد را درد و نادرستی را نادرستی احساس می کنند، جايی ندارد جهان به مردمی نياز دارد که جز کارشان چيزی را حس نکنند..."!!
پ.ن: جونم واستون بگه که این پی نوشت متعلق به یکی از بهترین آدمهای این روزهاست!این یعنی اینکه می تونید نخونید!
در مورد اون با هم بودنهای کم و اندکی که نباید خرابشون کرد حق با شماست.. خیلی بهش فکر کردم.
در ادامه این سی ساله شدن زودرس!! هم عرض کنم که هنر اصلی توی یک رابطه ، هنر فاصله هاست، زياد نزديك به هم می سوزيم، زياد دور يخ می زنيم. بايد جای درست و دقيق را پيدا كنيم و همون جا بمونيم!مگه نه؟!