Wednesday، June 18، 2008

آدم است ديگر! يك وقتهايي هست در زندگاني اش براي دلتنگ شدن..يك وقتهايي كه زبان بلژيكيايي!! هم بلد نيست و هي با زبان خارجي!!با خودش زمزمه مي كند :واي ديستنس ميكس آس سو فار ندا؟(چرا مسافت ما را اين هوا از هم دور مي كند ندا؟ ) و هي به خودش جواب بدهد كه :ذاتا" آدمهاي دوري هستيم لابد ! يا اينكه اصلا به چه درد مي خورد كه من روتين هاي زندگي ام را در قالب نامه هاي برقي برايش سِند كنم؟

آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه بايد دسته دسته و صد صد !! پرسنل را آموزش بدهد و چپ وراست پژوهش كند !! بلكن چرخ آموزش و پژوهش اين مملكت بچرخد! و در اين حين و بين مغزش هم بواسطه انقباضات جبري و قلپ قلپ بيرون زدن كيفيت از سر و ته سيستم گوزپيچ بشود و كلا جهاندن اين خرك لنگ از روي جوي بيفتد گردنش !

آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه عاشق مي شود حتي! منتالي و هارتيلي درگير مي شود!

آدم است ديگر يك وقتهايي هست در زندگاني اش براي وبلاگ ننوشتن! يك وقتهايي هست در زندگاني اش كه مي بيند در صفحات تقويم اش همه چيز هست الا خودش! هيهات! گم مي شود در رد پاي ايام!

گلايه ها به كنار !بگويم كه كلاس رقص را هم به آموزشهاي هنري ام اضافه كرده ام كه لابلاي اين ايام جلال همتي هم بخواند:ترشي خوبه يا ليته البته ليته ليته!

Saturday، June 07، 2008

پدر هليا به خواب مي رود!



يك سري از جمله ها خط دار مي شوند ..يك سري جمله ها هستند كه رنگي مي شوند ..حتي بعضي از جمله ها خدا مي شوند

«مگر انسان از يك بهار، يك تابستان، يك پاييز، و يك زمستان، چيزی بيشتر از چهار فصل ِ دلنشين ِ پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟..............

سنگين ترين دردها، چون از صافی زمان بگذرند به چيزی توصيف ناپذير اما مطبوع تبديل می شوند، و جملگی ِ تلخی ها به چيزی كه طعمی بسيار خاص اما به هر حال شيرين دارند...!»

از سري جمله هاي خط دار و رنگي وخدا از نادر ابراهيمي ..
روحش شاد و قرين آرامش باد .

Sunday، June 01، 2008

وقتي به تمامي خود را به تو سپرده ام،
فاصله ها را توجيه نمي شوم
حوصله را نمي فهمم .